خوب می دانم این جا جبهه ی جنگ است و در جبهه حلوا خیرات نمی کنند! به همه میگویم اگر زمانی خاک جبهه مقدس بود امروز دانشگاه جبهه است و خاکش مقدس، ولی باز هممی گویم نفرین بر دانشگاه؟!
از هیپکس نشنیده ام و در هیچ کتابی نخوانده ام که در جبهه یکی از رزمنده ها یافرمانده ای به روی خودی ها آتش بگشاید! و یا در انبار مهمات را باز بگذارد تا بعثیها ببرند!!
کاش دوستانم در راه ایمان و اسلام و ایران در جلوی چشمانم به خون میغلتیدند، کاش خاک شلمچه پر از پوست و گوشت و خون بچه های پلی تکنیک بود! کاش امروزاستخوان های من و دوستانم را در جلوی دانشکده هوافضا و یا هرجای دیگر دفن میکردند، به هر حال اگر در جبهه دوستی پر می کشید شهید می شد و به خدای خود می پیوستحتی لنگ غسل و کفن هم نمی ماند با همان سربند یا حسینش به خاک می سپردند.
امروز دانشگاه میدان جنگ شده است، البته جنگش کمی فرق دارد، همه ی کسانی کهکشته می شوند شهید نیستند، در این جا آرزو نمی کنم ای کاش دوستانم در پیش چشمم بهخون می غلتیدند و فضای جامعه پر از جسد های(این جا اجسادش هم فرق می کند!!) بچههای دانشگاه پلی تکنیک باشد؟! در انبار مهمات به روی دشمن باز است و خیلی ها به رخمبارکشان هم نمی آورند؟!
شهادت امروز یعنی خون دل خوردن، شهادت یعنی گریه های سوزناک شبانه ی شیعیان،شهادت یعنی غربت اسلام!
امروز دوستان من از چپ و راست گرفتار تیر غیب می شوند! و بوی تعفن جسدشان کمکم دانشگاه را فرا می گیرد!! گفتم اجسادش فرق می کنم! امروز این اجساد در دانشگاهمی چرخند و از انبار مهمات تجهیزات بر می دارند و زحمت دشمن را کم میکنند و ماشهرا هم می چکانند!!
امروز دشمن دیگر تیر غیبش بر جسم دوستان و هم سنگران و یاران دبستانی من نمینشیند! بلکه روح آنها را شکار می کند که مبادا اجسادشان با نام شهید دل از هزارانبرباید.
امروز از سایت دانشگاه فیلم های مستهجن دانلود می شود و در اختیار اجساد متحرکقرار می گیرد که در اختیار بقیه قرار دهند، گفتم این جا به روی هم آتش گشودهایم!!! امروز ضامن نارنجک کشیده می شود و تکه های ان روح همسنگرانمان را مسخ میکند و در انبار مهمات باز است و افسر نگهبان خواب!!
دوستم بود، از دبیرستان هم دیگر را می شناختیم، بچه هیئتی بود، همیشه پیامکهایی را که به خدا می زد می خواندم و از راحت بودنش با خدا تعجب می کردم و البتهحسودی هم!. راستش به نظرم می آمد خدا را خیلی دوست دارد! یتیم بود و هر پنجشنیه بهبرای زیارت قبر پدرش به بهشت زهرا می رفت. خیلی دوست داشتنی و با معرفت بود همیشهتلاش می کرد در صحبت کردنش هم دل کسی را نشکند برای همین خیلی از او می شنیدم« ناراحتشدی؟ ببخشید» . گذشت و گذشت تا این که به دانشگاه رفتیم. در یک دانشگاه قبول شدیم،البته او از من درسخوان تر بود! روزهای اول دانشگاه خیلی با هم بودیم و بیشتراوقات را با هم می گذراندیم، خبر نداشتیم این جا قرار است به ما شلیک شود و نمیدانستیم افسر نگهبان خواب است و ندیده بودیم که اجساد راه بروند و یاد نگرفتهبودیم چه جوری بوی تعفن را حس کنیم! همه چیز خوب بود و البته در سها کمی سخت!!!!!
گویا صدای شلیک گلوله ی یک دوست جسد نما گیجش کرده بود! با خودش حرف می زد وگفت راستی فلانی « خدا می تواند سنگی بسازد که خودش نتواند بلندش کند؟» جدینگرفتم!! ولی کمی تعجب کردم و گفتم :«چه حرفی می زنی مثلا دبیرستان رشتت ریاضیبوده ها ! اگر فرض این است که خداوند بی نهایت ترین بی نهایت است پس نمی توان طبقاین حرف تو اصلا سنگی را با این خصوصیات متصور شد!! باید بگی سنگش چند کیلواست(بعد زدم زیر خنده)» او هم با من خندید و گفت «جالب بود» ، گفتم« به خدا گیردادی خبریه! نکنه اس ام اس هات رو جواب نمی ده؟»
چند وقت بعد کم کم رفتارش عوض شد و دیگر از او نمی شنیدم « ناراحت شدی؟» خیلیبی عاطفه و سرد برخورد می کرد! باز هم جدی نگرفتم. یکبار آمد پیش من و کلی با همحرف زدیم فهمیدم چند وقتی است که از رفقا و ... فیلم های نا مطلوبی می گیردو نگاهمی کند، خیلی درباره ی این قضیه صحبت کردیم و لی این بار قلبش نشانه گرفته شده بود،شاید هم من نمی توانستم جواب بدهم به هر حال اصلا حرفهای من را نمی شنید! سوار یکاسب افسار گسیخته شده بود همه ی ارزشها و هویت های خود را در می نوردید و به سویناکجا می شتافت. یک بار خیلی با صراحت به من گفت« که من به این نتیجه رسیده ام که اصلا خدا وجودندارد پس تو هم هی برای من از خدا نگو و نتیجه نگیر که باید این فیلم ها را نگاهنکنم!!!!» باور نمی کردم فکر می کردم دارد شوخی می کند، قبلا چند بار به من گفتهبود «نمی توانم نگاه نکنم خیلی سخت است عادت کرده ام» . من نتوانستم کاری انجام دهمزخمش گویا عمیق بود، شاید تیرش زهر آلود بوده ولی من نتوانستم کاری انجام بدهم!روحش تسخیر شده و الان هم هیچ چیزی برای خودش باقی نگذاشته است، دلم برای معذرتخواهی هایش تنگ شده و روزی هزار بار دانشگاه را نفرین می کنم که چرا دوستانم راشهید نمی کنی؟؟ و چرا آن ها را در لجن فرو می بری؟؟!! فیلم هایی که می گویم درچهار راه ولی عصر(عج) به راحتی توسط اجساد متحرک به سمت هم وطنانم شلیک می شودوبعضی ها هنوز به نسخه ی گشت ارشاد اکتفا کرده اند! که ان را هم باطل کردند. کسینیست این ها را جمع کند دارند دوستانم را می دزدند! می کشند و مجبورشان می کنند بهبقیه شلیک کنند، شیطان را همراهشان می کنند و افسر نگهبان خواب است!!
نفرین به تمام مسئولینی که خوابند و در سایه ی مسئولیت آنها در چهار راه ولیعصر(عج) بازار شیطان داغ است! نفرین به دانشگاهی که دوستان من را در لجن زار خودشمی بلعد و نمی کشد بلکه مجهزش می کند تا به من هم شلیک کند!
مولا و مقتدای ما برس به داد ما، امروز در ایام فاطمیه و در ایام شهادت مادربزرگوارتان دوستی به دشمنی و با تمسخر گفت راستی گفتی مهدی می آید تا انتقامسیلی زهرا بگیرد، دلم شکست آقا ، دوست داشتم در کنج غربت یک کامنت برایم میگذاشتی! یا دستی از ما می گرفتی از لجن زار دانشگاه به سلامت برون می کردی .
امروز شمع بیت المال روشن است و طلحهو زبیر ها با نور چراغ بیت المال راه نفوذ به قلب ها را طی می کنند . شنیده ام درشام به اسم معاویه به یتیمان غذا می دادند و به اسم علی (ع) از آنها می گرفتند! ولیکسی نمی دانست که شانه های امیر المؤمنین به خاطر حمل غذای یتیمان پینه بسته بود،اگر کسی چراغ بیت المال را در تاریکی کوچه های کوفه روشن می کرد همه می فهمیدندعلی به یتمیان غذا می دهد، آن هم زمانی که معاویه در خواب به سر می برد! امروز همبه روی حقیقت پرده می کشند و ... .