راهي شديم به اسپانيا، به همراه منوچهر متکي وزير امور خارجه کشورمان. سومين بار است که به اين کشور سفر ميکنم. پيش ازاين و در سفر دو سال گذشته سفرنامهاي از اسپانيا را نوشته بودم.
نام آن «سفر به سرزمين خرگوشهاي کوهي» بود. معني اسپانيا همين است.
از تهران راهي ميشويم، اما در اروميه براي سوختگيري فرود ميآييم درست روزي ميرسيم به مادريد که جشن قهرماني تيم ملي اسپانيا در جام جهاني 2010 است. شايد گمان بر اين بوده است که روز مناسبي است. پيروزي تيم اسپانيا و قهرماني آن خوشحالي و شادي مقامات اين کشور را هم در پي دارد. ديپلماسي است ديگر!
ازاروميه هم پرواز ميکنيم تا مادريد به گفته کاپيتان هواپيما از اروميه تا پايتخت اسپانيا هم 6 ساعت در آسمان خواهيم بود. اکنون که مينويسم بر آسمان درياي مديترانه هستيم. ترکيه را پشت سر گذاشتهايم. راه رسيدن به مادريد، آسمان ترکيه، يونان، ايتاليا و دست آخر اسپانيا. ساعت 7 بعد از ظهر البته به زمان خودمان رسيديم به مادريد. دو ساعت و نيم تفاوت ساعت با آن کشور داريم. هواپيما دو دور در آسمان مادريد دور خود چرخيد علت هم آماده نبودن باند فرود بود. نشست و برخاست هواپيما در اين فرودگاه زياد است. شايد هم علت چيزي ديگري بود!
هواپيما که فرود آمد، کمي هم منتظر مانديم تا پلکان هواپيما به در خروج وصل شود. تازه خودروها هم هنوز نيامدهاند!
شايد سرشان گرم جشن و پايکوبي به خاطر پيروزي تيمشان است!؟
سرانجام پس از مدتي خودروها ميآيند. وزير خارجه و ديگر مسئولين همراه سوار ميشوند و ميروند، اما کمبود خودرو، ما را در آفتاب گرم و سوزان باند فرودگاه نگاه ميدارد تا اين که خودرويي ديگر از راه ميرسد. به گمانم اين بار را بايد به حساب ناهماهنگي آنها گذاشت!
از آنجا به سوي محل هتل ميرويم. هتل «کنتيننتال». هتل گرانقيمتي است. اتاقهايمان را تحويل دادند. هر نفر يک اتاق. ساعت 30/7 به وقت اسپانيا بايد به وزارتخارجه آنها برويم. متکي با همتاي اسپانيايياش ديدار و گفتوگو دارد.
7 ساعت پرواز خسته ميکند آدم را. کمي استراحت ميکنم. ديگران هم همينطور. دوستان مطبوعاتي از صدا و سيما 3 نفر شجاعي و اسلامي و فردي ديگر، از ايرنا عباسي، از ايران ديلي شامحمدي از فارس هم حريري و خودم. هواي مادريد هم دست کمي از تهران ندارد. گرم است اما آلوده نيست. در راه وزارتخارجه اسپانيا، مردم را ميبينيم که در خيابانها تجمع کردهاند، لباس تيم ملي خود را بر تن دارند و صداي همان بوقهاي آفريقاي جنوبي در خيابانها طنينانداز است. زن و مرد، پير و جوان، کودک و خردسال شادي ميکنند. جمعيت آنقدر زياد است که گاهي در خيابان مجبور به توقف ميشويم. گرچه اسکورت همراهمان است. وزارت خارجه اسپانيا، يک ساختمان قديمي است. نخست ديدار و گفتوگوي خصوصي دو نفر، پشت درهاي بسته انجام ميشود، اما پيش از آن همه ما به همان اتاق ميرويم تا عکسي از آن صحنه بگيريم. «محمد واقعي» را بگويم. او را از زماني که در روزنامه رسالت بودم ميشناسم. اما اکنون از سازمان صدا و سيما به وزارت خارجه مامور شده است. پس از آن که به پاکستان رفته بود با بيماري سختي بازگشت که پاهايش بيش از سه ماه از کار افتاده بود. ويروسي به نخاعاش حمله کرده بود. اما اکنون شکر خدا بهتر است.
متکي در ابتدا پيروزي تيم ملي فوتبال اسپانيا را به همتايش تبريک ميگويد فقط تا همينجا بوديم ما را بيرون انداختند، البته با ملايمت!!
آغاز گفتوگوها با خنده و خوشرويي همراه بود اما از آخر اين گفتوگوي خصوصي دو نفره اطلاعي در دست نيست!
تا ساعت 30/9صبر ميکنيم تا گفتوگوها به پايان برسد. خبرنگار ايرنا که درمادريد مستقر است از حکم سنگسار سکينه محمدي ميپرسد. ميگويد خبر اين حکم در رسانههاي اسپانيا بازتاب گستردهاي داشته است. نوشتهاند که چون اين زن از قوميتها بوده و زبان فارسي نميتوانسته حرف بزند، نتوانسته از خود دفاع کند؟! خلاصه اين که شديدا محکوم کردهاند. من هم ميگويم، ما هم شديدا قانون ارتباط زن شوهردار با مرد ديگر را محکوم ميکنيم. ما هم شديدا قانون ازدواج دو همجنس را محکوم ميکنيم. آنها قوانين خود را دارند ما هم همينطور.
گفتوگوها که پايان مييابد به شهر ميرويم براي ديدن صحنههاي جشن و شادي مردم. ميدان «تولدو» جايي است که مردم تجمع کردهاند. به عکسبرداري و فيلمبرداري مشغول ميشويم که متوجه ميشويم برخي از مردم ما را که ديدند شروع به شعار دادن کردند. از همراهان سفارتي ميپرسم چه ميگويند، ميگويد شعار ميدهند آزادي زنان، آزادي زنان!
منظورشان را متوجه ميشويم. همان حکم سنگسار است. وقت شام شده و براي خوردن شام به رستوران يک ايراني ميرويم براي خوردن «شاورما» يا همان «دونرکباب» پيش از اين هم در همينجا «شاورما» خورده بودم.
تلويزيون اسپانيا هم خودش را خفه کرد از بس از قهرماني تيم ملي اين کشور برنامه پخش کرد. امروز صبح بازيکنان تيم «زاپاترو» ديدار کردند. وي نخستوزير اسپانياست. او هم مانند ديگران در جمع حاضر شادي ميکرد و همراه بازيکنان بالا و پايين ميپريد مشخص بود که خيلي خوشحال است.
تيم ملي اسپانيا به همراه مربياش با پادشاه کشورشان هم ديدار کردند. فعلا که سرشان گرم است. مردم را ميگويم.
امروز صبح وزير امور خارجه کشورمان براي ديدار با رئيس مجلس سناي اسپانيا به پارلمان اين کشور رفت. ما هم به همراه او راهي مجلس اسپانيا شديم. پس از آن که متکي و همراهان به درون ساختمان مجلس رفتند، ما هم در حياط به انتظار نشستيم.
به دور و اطراف که نگاه ميکردم به اين انديشيدم که حفاظت از پارلمان اسپانيا چقدر جالب است. از در که وارد شديم دو مامور ايستاده بودند و آن مانع عبور را بالا زدند تا ما رد شويم. هر چه نگاه کردم بيشتر از آن دو مامور نديدم. دور و اطراف پارلمان هم خانههاي مسکوني به فاصله خيلي کم وجود دارد. مقايسه ميکنم با پارلمان خودمان خوب وسعت و قدر قواره، مجلس ما کجا، پارلمان اسپانيا کجا! ياد جمله آن دوست عزيزي افتادم که در سفري که به يکي از کشورها داشتم در پاسخ به اعتراض من نسبت به گراني اتاق هتل ميگفت، شأن نظام بايد حفظ شود؟!
نزديکيهاي ظهر که ديدار متکي با «روخو گارسيا» رئيس مجلس سناي اسپانيا پايان ميپذيرد. به سفارت ايران در مادريد ميرويم. در ديدار متکي و گارسيا تحولات منطقه خاورميانه بررسي شد. موضوع هستهاي هم مورد بررسي و بحث قرار گرفت. اما نشست خبري متکي در سفارت، با حضور رسانههاي اسپانيايي و ديگر رسانههاي جهان مستقر در مادريد از اهميت بيشتري برخوردار بود.
در اين نشست خبري، متکي به پرسشهاي خبرنگاران پاسخ داد. پرسشهاي مطرح شده ابتدا درباره مسائل هستهاي ايران بد. اما چند پرسش هم درباره حکم سنگسار سکينه محمدي مطرح شد، که نشان دهنده هماهنگي در طرح اين پرسش و جوسازي عليه آن بود.
متکي هم توانست به خوبي پاسخ خبرنگاران اسپانيايي را بدهد. اما خبر اين نشست خبري در رسانههاي اسپانيا چگونه منعکس خواهد شد، نميدانم؟
متکي در پاسخ به پرسشي درباره مذاکرات هستهاي گفت: ما هميشه نگاهمان به مذاکرات با غرب مثبت بوده است. وي همچنين درباره موضع اسپانيا از بيانيه تهران گفت: دولت اسپانيا از بيانيه تهران تقدير کرده و از اجرايي شدن آن حمايت کرد ما هم اعلام کرديم که اسپانيا ميتواند در اين زمينه نقشآفريني کند.
نشست که به پايان ميرسد، به مهمانپرست ميگويم، آقاي مهمانپرست، اولويت با خبرنگاران خارجي است يا داخلي؟! شما که در تهران همواره در دسترس هستيد. اکنون آنها بايد بپرسند و شما پاسخ دهيد ميگويد من هم همين نظر را دارم، اما بيشتر خبرنگاران داخلي پرسيدند.
ميگويم نکته ديگر اين است که ما هم ميخواهيم بپرسيم اما از مسئولين اسپانيايي، چه ميشد اين نشست خبري با حضور دو وزير خارجه برگزار ميشد؟ و او ميگويد: «مسائل و تفاهمهاي دو جانبهاي هست که بايد رعايت شود. ما مطرح ميکنيم، پذيرش يا عدم پذيرش با آنهاست.
ناهار که ميخوريم، به بحث و گفتوگو هم ميپردازيم. به دوستان سفارتي ميگويم روز گذشته که براي ديدن جشن مردم رفته بوديم شعارهايي ميدادند مثلا آزادي زنان و اينجور چيزها. يکي از کارکنان سفارت ميگويد احتمالا فکر کردهاند که شما عرب هستيد يا شايد هم به خاطر آن حکم باشد. و من در پاسخ ميگويم: «به نظر ميرسد سفارتخانههاي ما در زمينه آگاهي بخشي در کشوري که حضور دارند غفلت کردهاند. سفارتخانهها، رايزنيهاي فرهنگي و ... ميتوانند با فعاليتهاي مطبوعاتي مردم آن کشور را نسبت به قوانين اسلامي در ايران آگاه سازند و اين آگاهسازي قطعا باعث خواهد شد تا آنها ديد منفيشان نسبت به ايران تغيير کند. مثلا اگر بدانند دليل صدور حکم اعدام براي مجرمي که مرتکب قتل يا جرم ديگري شده چيست، پذيرش آن آسانتر خواهد شد.
اصلا بايد اينگونه مطرح کرد که کشورهاي غربي که نسبت به احکام اسلامي موضعگيري ميکنند، اينگونه قوانين را در کشورشان به رفراندوم بگذارند و نظرسنجي کنند البته بيش از آن بايد در اين زمينه آگاهسازي صورت گيرد. قطعا خانوادهاي که مثلا در اسپانيا فرزندش را به خاطر تجاوز چند جوان از دست داده به راحتي نميتواند از خون فرزندش بگذرد. يکي از دوستان سفارتي در همين باره گفت: چندي پيش دختر جواني مورد تجاوز چند جوان اسپانيايي قرار ميگيرد و پس از آن اين دختر جوان را به طرز فجيعي به قتل ميرسانند. ميسوزانند و حتي با خودرو از روي آن رد ميشوند! جوانان قاتل تنها به چند سال زندان محکوم ميشوند. همين!
تلويزيون اسپانيا هم خودش را خفه کرد از بس از قهرماني تيم ملي اين کشور برنامه پخش کرد. امروز صبح بازيکنان تيم «زاپاترو» ديدار کردند. وي نخستوزير اسپانياست. او هم مانند ديگران در جمع حاضر شادي ميکرد و همراه بازيکنان بالا و پايين ميپريد مشخص بود که خيلي خوشحال است.
تيم ملي اسپانيا به همراه مربياش با پادشاه کشورشان هم ديدار کردند. فعلا که سرشان گرم است. مردم را ميگويم.
امروز صبح وزير امور خارجه کشورمان براي ديدار با رئيس مجلس سناي اسپانيا به پارلمان اين کشور رفت. ما هم به همراه او راهي مجلس اسپانيا شديم. پس از آن که متکي و همراهان به درون ساختمان مجلس رفتند، ما هم در حياط به انتظار نشستيم.
به دور و اطراف که نگاه ميکردم به اين انديشيدم که حفاظت از پارلمان اسپانيا چقدر جالب است. از در که وارد شديم دو مامور ايستاده بودند و آن مانع عبور را بالا زدند تا ما رد شويم. هر چه نگاه کردم بيشتر از آن دو مامور نديدم. دور و اطراف پارلمان هم خانههاي مسکوني به فاصله خيلي کم وجود دارد. مقايسه ميکنم با پارلمان خودمان خوب وسعت و قدر قواره، مجلس ما کجا، پارلمان اسپانيا کجا! ياد جمله آن دوست عزيزي افتادم که در سفري که به يکي از کشورها داشتم در پاسخ به اعتراض من نسبت به گراني اتاق هتل ميگفت، شأن نظام بايد حفظ شود؟!
نزديکيهاي ظهر که ديدار متکي با «روخو گارسيا» رئيس مجلس سناي اسپانيا پايان ميپذيرد. به سفارت ايران در مادريد ميرويم. در ديدار متکي و گارسيا تحولات منطقه خاورميانه بررسي شد. موضوع هستهاي هم مورد بررسي و بحث قرار گرفت. اما نشست خبري متکي در سفارت، با حضور رسانههاي اسپانيايي و ديگر رسانههاي جهان مستقر در مادريد از اهميت بيشتري برخوردار بود.
در اين نشست خبري، متکي به پرسشهاي خبرنگاران پاسخ داد. پرسشهاي مطرح شده ابتدا درباره مسائل هستهاي ايران بد. اما چند پرسش هم درباره حکم سنگسار سکينه محمدي مطرح شد، که نشان دهنده هماهنگي در طرح اين پرسش و جوسازي عليه آن بود.
متکي هم توانست به خوبي پاسخ خبرنگاران اسپانيايي را بدهد. اما خبر اين نشست خبري در رسانههاي اسپانيا چگونه منعکس خواهد شد، نميدانم؟
متکي در پاسخ به پرسشي درباره مذاکرات هستهاي گفت: ما هميشه نگاهمان به مذاکرات با غرب مثبت بوده است. وي همچنين درباره موضع اسپانيا از بيانيه تهران گفت: دولت اسپانيا از بيانيه تهران تقدير کرده و از اجرايي شدن آن حمايت کرد ما هم اعلام کرديم که اسپانيا ميتواند در اين زمينه نقشآفريني کند.
نشست که به پايان ميرسد، به مهمانپرست ميگويم، آقاي مهمانپرست، اولويت با خبرنگاران خارجي است يا داخلي؟! شما که در تهران همواره در دسترس هستيد. اکنون آنها بايد بپرسند و شما پاسخ دهيد ميگويد من هم همين نظر را دارم، اما بيشتر خبرنگاران داخلي پرسيدند.
ميگويم نکته ديگر اين است که ما هم ميخواهيم بپرسيم اما از مسئولين اسپانيايي، چه ميشد اين نشست خبري با حضور دو وزير خارجه برگزار ميشد؟ و او ميگويد: «مسائل و تفاهمهاي دو جانبهاي هست که بايد رعايت شود. ما مطرح ميکنيم، پذيرش يا عدم پذيرش با آنهاست.
ناهار که ميخوريم، به بحث و گفتوگو هم ميپردازيم. به دوستان سفارتي ميگويم روز گذشته که براي ديدن جشن مردم رفته بوديم شعارهايي ميدادند مثلا آزادي زنان و اينجور چيزها. يکي از کارکنان سفارت ميگويد احتمالا فکر کردهاند که شما عرب هستيد يا شايد هم به خاطر آن حکم باشد. و من در پاسخ ميگويم: «به نظر ميرسد سفارتخانههاي ما در زمينه آگاهي بخشي در کشوري که حضور دارند غفلت کردهاند. سفارتخانهها، رايزنيهاي فرهنگي و ... ميتوانند با فعاليتهاي مطبوعاتي مردم آن کشور را نسبت به قوانين اسلامي در ايران آگاه سازند و اين آگاهسازي قطعا باعث خواهد شد تا آنها ديد منفيشان نسبت به ايران تغيير کند. مثلا اگر بدانند دليل صدور حکم اعدام براي مجرمي که مرتکب قتل يا جرم ديگري شده چيست، پذيرش آن آسانتر خواهد شد.
اصلا بايد اينگونه مطرح کرد که کشورهاي غربي که نسبت به احکام اسلامي موضعگيري ميکنند، اينگونه قوانين را در کشورشان به رفراندوم بگذارند و نظرسنجي کنند البته بيش از آن بايد در اين زمينه آگاهسازي صورت گيرد. قطعا خانوادهاي که مثلا در اسپانيا فرزندش را به خاطر تجاوز چند جوان از دست داده به راحتي نميتواند از خون فرزندش بگذرد. يکي از دوستان سفارتي در همين باره گفت: چندي پيش دختر جواني مورد تجاوز چند جوان اسپانيايي قرار ميگيرد و پس از آن اين دختر جوان را به طرز فجيعي به قتل ميرسانند. ميسوزانند و حتي با خودرو از روي آن رد ميشوند! جوانان قاتل تنها به چند سال زندان محکوم ميشوند. همين!
اين صبحانههاي هتل، البته هتلهاي آنچناني، عجب صبحانههايي است. هر وقت به اينگونه ماموريتها ميروم، صبحانه هتل لذت ديگري دارد از هر چه که بخواهيد در صبحانه ديده ميشود.
انواع آب ميوه، ميوه، انواع کالباس، مربا، عسل و ... تازه متوجه ميشوي که صبحانه يعني چه؟! بگذريم.
صبحانه را که با همکاران رسانهاي ميخوريم، تا دقايقي ديگر بايد به پارلمان پرتغال برويم. اما افکار دوستان مشغول است. در فکر خريد سوغاتي هستند. همگي در اين فکر هستيم که يک طوري گريزي بزنيم تا بتوانيم خرده فرمايشات تهران را برآورده سازيم. اما مگر فرصت پيش ميآيد. در فکرش هستيم تا ببينيم چه ميشود.
به مجلس پرتغال ميرويم. باز هم با ساختماني زيبا و قديمي روبهرو ميشويم. تقريبا بر روي تپهاي است که روبهروي آن منظرهاي زيبايي از شهر ديده ميشود. انگار يک تابلوي نقاشي زيبا است. متکي و همراهان به درون مجلس ميروند و ما نيز در پي آنها براي تهيه عکس و گزارش و فيلم. دو سرباز بر روي پلههاي ورودي پارلمان ايستادهاند، تفنگهاي قديمي در دستانشان، نميدانم «برنو» بود يا «اميک»، هر چه بود قديمي بود.
سربازها با همان لباس و تفنگ قديمي مانند ساعت هنگامي که زمان قدم روي آهسته فرا ميرسيد روبهروي هم ميايستادند و به سمت هم «دوشفنگ» حرکت ميکردند و هنگامي که روبهروي هم ميرسيدند دوباره عقبگرد کرده و به جاي پيشين خود باز ميگشتند تا پس از چند دقيقه دوباره اين کار را انجام بدهند. چه حوصلهاي دارند اينها!
تعدادي از همکاران رسانهاي به درون ميروند. قرارمان اين بود که زود برگرديم تا شايد بتوانيم گريزي به فروشگاهي در ليسبون بزنيم.
متکي و «جيمگاما» در ديدارشان مسائل خاورميانه، غزه و افغانستان را مورد بحث و بررسي قرار دادند.
رئيس مجلس سناي پرتغال هم در اين ديدار با اشاره به سوابق فرهنگي و تمدني ايران و نقش برجسته کشورمان در دنياي کنوني، بر ادامه رايزنيها براي پيدا کردن راههاي برون رفت از بحرانهاي جهان تاکيد کرد. متکي همچنين با «ريبيرو» رئيس کميسيون سياست خارجي مجلس پرتغال هم ديدار کرد.
ضيافت شام متکي به افتخار ايرانيان و نخبگان ايراني مقيم پرتغال را برايتان گفتم؟ اشکالي ندارد الان ميگويم. متکي در اين ضيافت شام خاطرهاي تعريف کرد. جالب بود. ميگفت؛ هنگامي که ايرانيان براي کار به ژاپن ميرفتند و موج زيادي از ايران عازم ژاپن بود. پس از چند سال يک پيرزن ژاپني به سفارت ايران در توکيو مراجعه کرد و گفت ميخواهم از يک جوان ايراني تقدير و تشکر کنم. اين پيرزن ژاپني ميگفت، اين جوان ايراني از هنگامي که براي ما کار ميکرد و به خانه ما رفت و آمد داشت، همانند اعضاي خانواده ما شد. او هنگامي که همسرم فوت کرد مانند پسرم در کنار خانواده بود و همه کارها را انجام داد.
اين پيرزن ژاپني ميگفت که جوان ايراني حتي به ما فارسي هم ياد داد. متکي در ادامه خاطره ميگويد: کارکنان سفارت ميگويند که خوب حالا شما کمي براي ما فارسي حرف بزن که آن پيرزن ژاپني ميگويد: «بير، ايکي، اوچ و ...!»
سرانجام گريزي ميزنيم به يکي از فروشگاههاي بزرگ شهر به اسم «کلمبو». وحيد ميگفت، فروشگاه زياد ندارند. اما فروشگاه بزرگي است. قيمتها گرچه تخفيف زيادي خورده است اما باز هم چنگي به دل نميزند. ساعتي را در فروشگاه چرخ ميزنيم. آنهايي که بيشترين اصرار را براي خريد داشتند چيزي نخريدند ما که اصراري نداشتيم، کمي خريد کرديم. به هتل که باز ميگرديم مواخذه ميشويم که کجا بوديم. و سپر بلايمان ميشود آقاي مهمانپرست. ميگوييم که از او اجازه گرفته بوديم! به ضيافت ناهار تجار و بازرگانان و تعدادي هم از مسلمانان پرتغال ميرسيم که متکي به افتخار آنان در يکي از سالنهاي هتل ترتيب داده بود. از جان آدميزاد گرفته تا شير مرغ. پس از آن هم وزير خارجه چند مصاحبه مطبوعاتي اختصاصي با رسانههاي پرتغال و دست آخر هم نشست خبري داشت.
نشست خبري که به پايان ميرسد، مهياي بازگشت ميشويم به تهران. اما ظاهرا «داود اغلو» وزير خارجه ترکيه به ليسبون آمده است و قرار است ترتيب ديدار وزير خارجه ايران و ترکيه داده شود.
ميگويند به اتاقها برويد و وسايلتان را جمع کنيد، روي تخت، بستهاي کادوپيچ شده ديده ميشود، گمان کنم بچههاي سفارت زحمت کشيدهاند. دستشان درد نکند. وسايل را جمع ميکنيم و در لابي هتل همراه ديگر دوستان به سوي خودرو ميرويم، ساعت 7 بعد از ظهر به وقت پرتغال است. به سوي فرودگاه حرکت ميکنيم و بدون هيچگونه ترافيکي به فرودگاه ميرسيم. الحمدالله همه دست پر هستند، کي وقت کردند خريد کنند نميدانم!سوار ميشويم و منتظر پرواز هستيم. طول که ميکشد، ميگويند متکي با داود اغلو ديدار دارد، ديدارشان حدود دو ساعت و نيم طول ميکشد. چه ميگويند باز هم خدا ميداند. روي صندلي هواپيما لم دادهام که يکي از اعضاي حفاظت ميگويد، چيزي گم نکردي؟! کمي فکر ميکنم و ميگويم نه فکر نکنم! ميگويد اگر از اعضاي حفاظت بودي با اين هوش و حواس تا حالا سرت را به باد داده بودي. کيفم را ميدهد و ميگويد، توي ماشين جا گذاشته بودي! فکرش را بکنيد در پايان سفر اگر به تهران رسيده بودم و متوجه ميشدم که کيف پولم گم شده، زهر مارم ميشد اين سفر، خدا خيرش دهد. سرانجام پرواز ميکنيم به سوي تهران.