همه چیز

منوي اصلي

» صفحه نخست
» پروفايل مدير وبلاگ
» پست الکترونيک
» آرشيو وبلاگ
» عناوين مطالب وبلاگ
تماس با ما
لينك باكس و بنر
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سايت همه چیز خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد . براي سريع تر رسيدن به مطلب مورد نظر از آرشيو موضوعي استفاده كنيد همچنين ميتونيد به آرشيو مراجعه كنيد. براي تبادل لينك , لوگو ,بنر يا آر اس اس از طريق نظرات به ما اطلاع دهيد .
اميد

اميد بر بلنداي آسمان مي چرخد

خبر حيرت آور بود. چنان كه در پوست خود نمي گنجيديم وقتي شنيديم و ديديم كه پرتاب ماهواره مخابراتي هر چند كوچك به فضا با يك موشك كاملا ايراني، كشورمان را در يك مجمع منحصر به فرد، يعني مجع كشورهاي داراي فناوري ماهواره اي قرار داده است. از آن مهمتر اينكه تمام قطعات و تجهيزات ماهواره اميد در داخل كشور توليد شده و اين نشان از پيشرفت علم و تكنولوژي در ايراني دارد كه در اين سالها روياروي تحريم هاي متعدد و مخالفت هاي جهاني، از حركت به سوي تعالي باز نايستاده است. بماند كه بيشتر مقامات دولتي در كشورهاي همسايه و غير همسايه از سر حسد اين مطلب را اذعان داشتند كه اين حركت ايران، تعادل قدرت را در منطقه برهم نمي زند!

نمي دانم پس اين قدرت و اقتدار چه تعريفي براي اينها دارد؟ اما به هر حال اميدوارم پرتاب ماهواره اميد كه موفقيت آن را ناسا نيز تاييد كرده است، در چشم تنگ نظران غربي عاملي براي متقاعد كردنشان باشد كه كشورمان تلاش مسئوليت پذيرانه اي براي پيشبرد و ثبات امنيت در منطقه دارد.

پاينده باد ايران و ايراني.

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 26
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
نقدی کوتاه بر چارچنگولی؛ ساخته سعید سهیلی


چارچنگولی؛ برچسبی برای پوشاندن چهار انگشتی

سعید سهیلی از کارگردانانی است که نمی تواند با انتخاب موضوع و توانایی در ساخت فیلم، برای کارهایش تماشگر را به سالن های سینما بکشاند. فیلم چهارانگشتی که هشتمین ساخته این کارگردان بود، مدرکی برای اثبات این ادعاست. فیلم ضعیفی که حرفی بزرگی را برای گفتن داشت که با هنرمندی معکوس این کارگردان جمله در فیلم کشته شود. در شب اکران خصوصی این فیلم یکی از کارگردانان مطرح سال های اخیر ادعا کرد که سعید سهیلی برای گفتن این حرف هنوز کوچک است و حالا حالا جای کار دارد. سهیلی با انتخاب بازیگرانی مثل جواد رضویان و رضا شفیعی جم که از چهره هایی هستند که تماشگر را به سینما می کشانند و پای جعبه جادویی نگه می دارند و همچنین استفاده از یک سوژه خط قرمزی سعی کرده تا راه چند ساله را یک شبه طی کند تا به قول معروف سری میان سرهای سینماگر دربیاورد که متاسفانه ناکام به نظر می رسد. این کارگردان نتوانسته ضعف کارگردانی اش در فیلم های قبلی را در این فیلم اصلاح کند و اشتباهات ساخت چارچنگولی را مکررا تکرار کرده است.  این فیلم در ژانر کمدی از سوژه خوبی برخوردار است که البته سکانس هایی هم از آن حذف شده و یا قبل از ساخت از فیلمنامه خط خورده بود.

 به هرحال سعید سهیلی با ساخت این فیلم می خواهد برچسبی بزرگ بر روی ناکامی چهار انگشتی بچسباند و انتخاب نام چارچنگولی هم دلیل این ادعاست.

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 19
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
خطا 5

خطا 5

 

بعد از اينكه نرگس تصميم گرفت كه با حاج رحمان صحبت كنه ، اولش پدر و مادرش نگران بودند ولي نرگس اونها رو قانع كرد كه اين حق اونه كه بدونه قضيه از چه قرار بوده و تنها راهش هم اينه كه خودش مستقيما با پدر بزرگش صحبت كنه...

بالاخره با هماهنگي مريم و بدون اينكه به مريم چيزي از اين موضوع بگه به خونه پدربزرگش رفت و اصرار كرد كه حقيقت رو از پدر بزرگش بشنوه...

حاج رحمان باز هم قبول نكرد كه تمام قضيه رو تعريف كنه و به نرگس گفت:

-         دخترم شما كه موضوع پدر ومادر واقعي خودت رو فهميدي، چه اصراري داري كه جزييات رو بدوني ؟ علاوه بر اون من ديگه پير شدم و خيلي از جزييات رو يادم نيست! فقط مي دونم كه مشكلات اون دوره زمونه زياد بود و مردم از پس خرج تمام بچه هاشون بر نمي اومدن وخيلي از مردم اين كار رو مي كردن و بچه هاشون رو به اونهايي مي دادن كه يا بچه دار نمي شدن و يا وضعيت مالي خوبي داشتن و پدرومادرت هم يكي از اين خانواده ها بودند!

-         ولي پدر بزرگ ! شما به هر دو خانواده حقيقت رو نگفتيد و پدر و مادر واقعي من از وجود من خبر ندارند و من فكر مي كنم كه شما به خاطر عذاب وجداني كه داشتيد فقط اين موضوع رو به پدر و مادر فعلي من گفتيد و هنوز هم حاضر نيستيد به پسر خودتون هم حقيقت رو بگيد و اين باعث ميشه كه من فكرهاي ديگه اي بكنم و اگه شما به سؤالات من جواب نديد مجبورم با پدر و مادر واقعي خودم صحبت كنم و حقيقت رو از زبان آنها بشنوم...

حاج رحمان كه انتظار شنيدن چنين حرفهايي رو از نرگس نداشت گفت : عجله نكن دخترم ! صبر كن ببينم چكار بايد بكنيم ... حق با شماست ولي اين مسئله به اين سادگي كه فكر مي كني نيست و گفتنش كار راحتي هم نيست ... درسته من عذاب وجدان داشتم كه به دو طرف حقيقت رو نگفتم ولي فكر مي كردم اين به نفع هر دو خانواده باشه، ولي با گذشت زمان فهميدم كه كارم خيلي هم درست نبوده و بالاخره اين موضوع يه جورايي فاش ميشه! حالا هم كه دست روزگار شما رو اين شكلي به پدر و مادر واقعي نزديك كرده، واقعا نمي دونم چطوري اين قضيه رو به تو بگم ... چون هم نگران حال تو هستم و هم نگران وضعيت دو خانواده ! اگه از من مي شنوي بيشتر از اين سؤال نكن و به زندگيت با همين وضعيت ادامه بده !...

-         ولي من اصرار مي كنم كه همه چيز رو بدونم ...شما منو خوب نمي شناسيد ... من با اين اوضاعي كه پيش آمده ، آمادگي شنيدن همه چيز رو دارم..

حاج رحمان سرش رو پايين اورد و به فكر رفت...

-         باشه دخترم ولي قبل از اينكه حقيقت كامل رو از زبون من بشنوي مي خوام كه يه قول به من بدي!

-         چه قولي؟ هر چي باشه من قبول مي كنم ...

-         قول بدي كه اين رازي باشه بين من وتو !... هيچكس نبايد خبر دار بشه مخصوصا پدر و مادرت!  هم پسرم و هم آقا امير... اين به نفع دو طرف هست مخصوصا به نفع خودت ... بعد از اين قضيه هم من پسرم رو مجبور مي كنم كه از اين شهر به يه بهانه اي بريم تا ديگه ارتباطي هم با هم نداشته باشيد!

-         ولي اين كه همون وضعيت بيست سال پيش مي شه؟! آخه شما چرا مي خواين اين دو خانواده همديگه رو پيدا نكنن؟

-         باور كن دخترم فقط به خاطر خودت و پدر و مادرت! مطمئن باش اگه قضيه رو بفهمي حتما منو درك مي كني!

نرگس اين دفعه واقعا گيج شده بود و نمي دونست چي بگه ولي از اونجايي كه حاج رحمان با اطمينان خاصي صحبت مي كرد ، از حرفهاي پدر بزرگش قانع شد و قول داد كه سكوت كنه ... فقط به بهاي دونستن حقيقت!

پدر بزرگ هم با دلهره و نگراني زياد شروع به تعريف واقعيت كرد...

-         نمي دونم چطوري اين داستان رو به تو بگم... تو ...تو....تو حاصل يك خطا بودي كه از جانب پدر ومادرت سر زد ... پدر ومادرت با هم  پسر خاله و دختر خاله هستند و قبلا هر دو خانواده نزديك به هم زندگي مي كرديم و همه درگير  كار در مزرعه بوديم وبيشتر وقتمون هم بيرون بوديم ولي پدرت زياد اهل كار تو مزرعه نبود و علاقه به درس داشت و ما هم خوشحال بوديم كه اون به درس علاقه مند بود ،ولي خب ديگه شيطان هميشه در كمين انسان بوده و انسان هم جايز الخطاست!... بالاخره يه روز مادربزرگت با گريه و اضطراب پيش من آمد وگفت: حاجي بدبخت شديم ... آبرومون رفت ... بيچاره شديم ... وقضيه روتعريف كرد كه خواهرزاده اش حامله است و ميگه پدر بچه پسرمونه! و مادرش هم اومده كه ببينه تكليف چيه؟!...من هم كه از اين قضيه خيلي ناراحت شده بودم پدرت رو صدا كردم و يه كتك مفصل بهش زدم ولي از اونجايي كه نمي شد اين قضيه رو فاش كرد مجبور بوديم يه جوري تمومش بكنيم ... بنده خدا پدرت هم خيلي ناراحت بود و از اونجايي كه خودش هم از كرده خودش شديدا پشيمان بود و توبه كرده بود تصميم مي گيره با دختر خاله اش ازدواج كنه و ما چند نفر ازبزرگان  خانواده نشستيم و مراسم عروسي رو با عجله برگزار كرديم وبعد از عروسي هم به بهانه كار ودرس پدرت اونها رو به شهر فرستاديم و نگذاشتيم عده زيادي بفهمند و حدودا چهار پنج ماه بعد تو به دنيا اومدي و   بقيه داستان رو كه مي دوني... بخاطر اين من مجبور شدم به خاطر آبروداري اين كار رو بكنم... پدرو مادرت هر دو پشيمون بودند و توبه كرده بودند ولي اتفاقي بود كه افتاده بو د مردم اين رو نمي فهميدند ... ميدوني كه خدا مي بخشه و مردم نمي بخشند... پدرت آدم معتقد و خوبيه ...مادرت هم همينطور ولي آدمه ديگه! دو تاشون جووني كردند و خام بودن ولي توبه كردند و الان هم موقعيت اجتماعي خوبي دارن ولي مردمي كه اين قضيه رو مي دونن هنوز به چشم بد به اونها نگاه مي كنند!

نرگس كه مات و مبهوت وبا چشمهاي پر از اشك داشت به حرفهاي پدر بزرگش گوش مي داد روي زمين نشست و ديگه هيچي نگفت... پدر بزرگش هم كه متوجه شده بود كه نرگس خيلي ناراحت شده بود ، كنار نوه اش نشست و دستي به سرش كشيد و گفت: دخترم ببخشيد كه ناراحتت كردم ولي خودت زياد اصرار كردي كه حقيقت رو بدوني!... ولي اينو بدون كه تو كه تقصيري نداشتي، اين خطاي يه كس ديگه ست كه اونها هم توبه كردند و خدا هم حتما اونها رو بخشيده ... از قضيه تو هم خبر ندارن و اين من بودم كه باعث شده بود كه دنبال تو نباشن!پس اميدوارم از دست پدر و مادرت ناراحت نشي و اونها رو به خاطر خودت ببخشي...

نرگس با هر زحمتي بود خودش رو جمع و جور كرد و اشكهاش رو پاك كرد وديگه چيزي نگفت... ولي مشخص بود ك هحسابي گيج شده بود و از اين همه اصراري كه به دانستن حقيقت كرده بود پشيمان بود ولي چاره اي نبود ، حقيقتي است كه بايد به اون مي رسيد ... ولي حالا اون اشتياقي كه اول براي ديدن پدر ومادر واقعي خودش داشت ديگه فروكش كرده بود و به فكر قولي بود كه به پدر بزرگش داده بود ... نمي دونست چكار كنه فقط مي خواست سريع به خونه اش برگرده...به خاطر همين با پدربزرگ خداحافظي كرد و هر چي هم پدربزرگ اصرار كرد كه بمونه تا مريم رو صدا كنه منتظر نشد و از خونه پدربزرگش بيرون اومد ... پدربزرگ هم سريع مريم رو صدا كرد و دنبال نرگس فرستاد كه اونو تا خونه اش همراهي كنه ...

نرگس تو مسير حال وروز خوبي نداشت و همه راه خونه رو فكر مي كرد و هر چي مريم ازش مي پرسيد كه چي شده ؟ اون جوابي نمي داد و ساكت بود تا بالاخره به خونه رسيدند و بعدش هم مريم كه اين وضعيت رو ديد با نرگس خداحافظي كرد و برگشت خونه ...

با آمدن نرگس به خونه پدر ومادرش با نگراني از نتيجه سوال كردند ولي نرگس جواب خاصي نداد و گفت: همان حرفهاي اول... چيز خاصي نگفت! مامان، به نظرم ديگه كافيه ...ديگه نمي خ.ام بيشتر بدونم ...در هر صورت من دختر شما هستم و برام مهم نيست بقيه چي ميگن!

-         حتما عزيزم ...هميشه دختر ما بودي و خواهي بود و ما هم از صميم قلب دوست داريم...اين مسئله رو هم اگه تو بخواي ديگه در موردش صحبت نمي كنيم ...ولي اگه پدربزرگت بخواد كه تو با پدر ومادر واقعي خودت روبرو بشي چي؟

-         نه پدر بزرگ هم اينو نمي خواد و من هم دوست ندارم بيشتر از اين سرگردان بشم

و نرگس در حالي كه اشكهاش سرازير شده مادرش رو بغل كرد و گفت: مادر من خيلي خستمه ! ديگه نمي تونم ! لطفا ديگه در اين مورد بحث نكنيم ...تا چند روز ديگه مشكل حل ميشه و برمي گرديم سر زندگي اولمون... خانواده مريم هم قراره بخاطر كار پدرش از اينجا برن!

-         برن؟! كجا؟

-         نمي دونم ! ولي پدربزرگ مريم مي گفت كه اونها مي خوان برن و ديگه همديگه رو نمي بينيم...

اين براي هر دو ما خوبه...

حدود بيست روز بعد حاج رحمان دوباره به منزل پرگس آمد و با پدر و مادر نرگس خداحافظي كرد و گفت كه به دليل كار پسرش اونها دوباره مجبورن اونجا رو ترك كنند و از پدر مادر نرگس ونرگس حلاليت خواست و به اونها تاكيد كرد كه اين قضيه رو ديگه مطرح نكنند و دنبالش رو نگيرند...

اونها هم به احترام حاجي و بخاطر وضعيت روحي نرگس قبول كردند و ديگه حرفي در اين مورد نزدند و خوشحال بودند كه اين مسئله حل شده و نرگس اونها رو به عنوان پدر و مادر واقعي قبول كرده...بي خبر از اينكه نرگس هميشه تو ذهنش حرفهاي پدربزرگش رو داشت و هميشه در تلاشه كه گذشته خودش رو فراموش كنه...

پايان

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 19
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
خطا 4

خطا 4

 نرگس كه اينو شنيد داد زد : ولي اين امكان نداره! شما پدر ومادر من هستسيد...من نمي فهمم ! يعني من دختر شما نيستم؟ يعني مادر مريم راست مي گفت؟ وبعد با چشمهاي پر از اشك رو به مادرش كرد و گفت : مادر تو رو به خدا بگو كه اين حرفها دروغه!

مادر نرگس كه قبل از اون شروع به گريه كردن كرده بود گفت : عزيزم تو هميشه دختر عزيز من بودي و خواهي بود و مي دوني كه من چقدر دوستت دارم ... اين مشكل هم حل ميشه! نگران نباش !

-          چرا اينهارو تا به حال از من مخفي كرديد؟ ... شما چطور به خودتون اجازه داديد كه اين كار رو با من بكنيد؟ من... من ...

بعد شروع به گريه كردن با صداي بلند كرد و رفت به سمت اتاقش ...

مادر نرگس كه بسيار ناراحت و سردرگم شده بودند دنبال نرگس راه افتاد ولي پدر نرگس جلوش رو گرفت و گفت: بذار يه كم تنها باشه ...اون احتياج به فكر كردن داره...بهتره زياد بهش گير ندي و تحملش كني مسئله ساده اي  نيست...

شب موقع شام نرگس با چشمهاي پف كرده به سر سفره اومد وبه پدر و مادرش سلام كرد و گفت : ببخشيد كه ناراحتتون كردم  ، دست خودم نبود ، آخه گيج شده بودم و نمي تونستم خوب فكر كنم ، حالا هم آماده ام كه حرفهاتون رو بشنوم!

پدر نرگس پس از اينكه آهي كشيد گفت : دخترم ، من هميشه به تو به چشم يه آدم منطقي و عاقل نگاه كردم و به تو اعتماد داشتم و مي دونستم كه اين مسئله رو درك مي كردي... به ما شرط كرده بودند كه چيزي نگيم ..تازه پدر بزرگ مريم هم گفته بود كه اين بچه مادرش فوت كرده و ما هم به اعتمادي كه به حاجي داشتيم ديگه خودمون تحقيق نكرديم ...

-         مگه الان غير از اينه ؟ مگه مادرم زنده ست؟ اصلا حاج رحمان براي چي به اينجا آمده بود؟ پدر خواهش مي كنم همه چيز رو به من بگيد... من شما رو درك مي كنم ولي الان كه فهميدم ، حق دارم كه تمام جزييات رو بدونم من ديگه بزرگ شدم وشما اگه  اجازه بديد كه من تصميم بگيرم ممنون مي شم...

-         حتما دخترم ! حاج رحمان مي گفت كه پدر ومادر واقعي تو زنده هستند و اون به خاطر دلايلي ، به ما گفته كه مادرت فوت شده! هر چي هم سؤال كرديم كه چرا اين كار رو كرده جواب درست وحسابي به ما نداد !

نرگس در حالي كه سعي مي كرد  بسيار با احتياط و آهسته كلمات رو بيان كنه كه هم چيزي رو از دست نداده باشه و هم پدر و مادرش از دستش ناراحت نشوند گفت:

-         يعني الان حاج رحمان مي دونه كه پدر و مادر واقعي من! كي هستن و كجا زندگي مي كنن؟

امير در حالي كه به خانمش نگاه مي كرد به آهستگي گفت : بله!

-         خب! شما هم الان مي دونين؟

-         بله ... خب ... حاج رحمان به ما گفت ...

ببين دخترم ! حاج رحمان گفت كه پدر و مادر تو همون پدر و مادر مريم هستند ! يعني پسر و عروس خودش!

-         چي گفتيد؟ پدر و مادر مريم؟ يعني چي ؟ يعني حاج رحمان پدر بزرگ منه؟ يعني مريم خواهرمه؟

يعني مادر مريم مي دونست كه من دخترشم ؟

-         نه .. نه ... نه دخترم ...يعني آره ! ... مادرت همون مادر مريمه ولي حاج رحمان مي گفت: كه مادر مريم نمي دونه كه دخترش زنده است! اون فقط حدس زده بود كه تو دختر واقعي ما نباشي چون مي دونست كه ما بچه دار نمي شديم! آخه حاج رحمان به مادر مريم ! يعني ...مادر واقعي تو گفته كه دخترش در حين زايمان فوت كرده!

-         ولي آخه حاج رحمان چرا اين حرفها رو به شما و به خانواده پسرش گفته؟ يعني به دو طرف دروغ گفته؟ منظورش چي بوده؟

-         نمي دونم والله! من هم كه امروز شنيدم تعجب كردم ، ولي بازهم حاج رحمان حاضر نشد بيشتر توضيح بده!

نرگس گيج شده بود و حس مي كرد كه هر چي بيشتر از اين قضيه بدونه سؤالات بيشتري ذهنشو مشغول مي كنه ... حالا ديگه مشكلش اين بود كه پدر بزرگش چرا اين قضيه رو از دو طرف پنهان كرده بود ؟   مگه اين دختر چه بلايي قرار بود به سر اين خانواده ها بياره كه به اين طريق زندگيشو از دو طرف مخفي نگه داشته بودند ... وسؤالات زيادي كه در ذهن آشفته نرگس مي چرخيدند و نرگس در حالي كه به گلدان روي ميز خيره شده بود به پاسخ هاي احتمالي اين سؤالات فكر مي كرد و بعد از چند لحظه بالاخره چشمهاش رو از روي گلدان برداشت و رو به پدر و مادرش كرد و گفت: من بايد با  حاج رحمان صحبت كنم...

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 15
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
<no title>

 

نمک بر زخم من شيرين تر از خواب سحر گردد

جگرها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد .

 پدرعزیزتر از جانم روزت مبارک پدرم با صمیم قلب از تو تشكر میكنم ، نه به خاطر اینكه به من محبت كردی و جوانمردیم آموختی ، نه به خاطر اینكه راه و رسم مردانگیم آموختی ، به خاطر اینكه با آن سیلی كه به من زدی ، عشق و صفا و آزادگیم آموختی .


 

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 18
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
خطا 3


خطا 3


روز بعد نرگسهر چي منتظر مريم شد ،خبري از مريم تو دانشكده نبود..نزديك ظهر بود كه نرگس بهمريم زنگ زد ...

-        پس كجايي دختر!امروز چرانيومدي دانشكده ... من كه مردم از بس انتظار كشيدم ...بالاخره چي شد؟!

-        هيچي بابا ، من الانبيمارستانم...

-        بيمارستان؟! كدوم بيمارستان؟اونجا چكار مي كني؟ باز چي شده؟

-          نمي دونم چي شد! يه دفعه همه چيز به هم ريخت!...ديشب اومدم با پدربزرگمصحبت كنم و قضيه رو ازش سؤال كنم ...اولش خيلي خوشحال شد كه من مشتاقم از قديمابدونم ولي بعد از اينكه قضيه تو رو شروع كردم رنگش پريد و مضطرب شد و با نگرانياسم پدر ومادرت رو سؤال كرد! تا اسم اونها رو اوردم يه دفعه عرق كرد و نفسش گرفت وافتاد رو زمين و بعد هم كه اورديمش بيمارستان و از ديشب تا حالا گيرش بوديم ديگه...من هم صبح اومدم جاي پدرم كه اون بره سر كار...

-        واي خداي من اين چه رازيه كهبه هر كي ميگي ،كارش به بيمارستان مي افته؟حالا چيزي فهميدي ؟

-        نه ... الان هم كه بستريه ونمي شه در اين موضوع باهاش صحبت كرد... به نظرم فعلا بايد بي خيال قضيه بشيم...فردادانشكده مي بينمت...

.

.

.

چند روزيگذشت و پدربزرگ مريم از بيمارستان مرخص شد و دوباره مريم و نرگس به فكر حل اينمعما افتادند ولي اين دفعه نرگس تصميم گرفت كه خودش مستقيم با پدربزرگ مريم صحبتكنه ...بالاخره چند روزي دنبال بهانه اي مي گشت كه يه روز بره خونه مريم ولي ازمخالفت مادرش مي تر سيد...

يه روز عصركه از دانشكده برمي گشت به نظرش اومد كه مهمان دارند وارد اتاق كه شد و سلام كردديد كه پدربزرگ مريم اونجا نشسته و داره با پدر ومادرش صحبت مي كنه ... در حالي كهبا تعجب به پدربزرگ مريم خيره شده بود سلام مجدد كرد و رفت به طرف اتاقش...

مردد بود كهبا پدربزرگ مريم صحبت بكنه يا نه !؟ بالاخره ترجيح داد كه صحبتها رو از زبون پدرومادرش بشنوه.

نيم ساعتيطول كشيد كه نرگس طاقت نيورد و بيرون اومد كه ديد پدربزرگ مريم در حالخداحافظيه... پدربزرگ مريم با ديدن نرگس لبخندي زد و دو سه باري ماشاالله گفت و بهنرگس سلام كرد ولي رنگ و روي مناسبي نداشت و خيلي نگران به نظر مي رسيد...

پس از رفتنپدربزرگ ، نرگس كه آروم و قرار نداشت و دوست داشت كه هر چه زودتر بدونه كه پدربزرگمريم چه چييزهايي به پدر و مادرش گفته؛ به اونها رو كرد و گفت: خب پدربزرگ مريماينجا چكار مي كرد؟ از كجا اينجا رو پيدا كرده؟

-        هيچي براي آشنايي اومده بود! آدرس اينجا رو هم از نوه عزيزش گرفته بود ديگه!

-          مامان! شما كه مي دونيد منظورم چيه !چرا اين شكلي جوابمو مي ديد ؟

وشروع كردگريه كردن!...

مادر جلو آمدو نرگس رو آروم كرد و بغل خودش نشوند و رو به امير كرد وگفت :

-        من هم خسته شدم بهخدا...ديگه طاقت اين همه استرس رو ندارم ...به نظرم وقتشه كه نرگس همه چيز روبدونه ! اول و آخر كه مي فهمه ديگه!

-        من كه حرفي ندارم خانوم ...من هم موافقم...بالاخره نرگس هم دختر عاقليه و حقشه كه از تمام قضايا با خبربشه...

وبعد پدرنرگس شروع كرد به تعريف كردن قضايايي كه براي نرگس بسيار تعجب آور و در عين حالگيج كننده بود...

-        اوايل ازدواجمون مثل بقيهجوونها زندگي خوبي رو شروع كرديم و همه خوشحال بوديم ، من تازه استخدام شركت شدهبودم و همه چيز بر وفق مراد بود تا اينكه دو سالي از ازدواجمون گذشت و بچه دارنشديم ... اين وضعيت مادرت رو خيلي افسرده كرد و من هر چي براش توضيح مي دادم كهمن مشكلي با اين قضيه ندارم ، فايده نداشت و حرفهاي در و همسايه رو كه مي شنيدوضعيتش بدتر مي شد .. به دكتر هم مراجعه كرديم و بررسي كرديم ولي همه مي گفتند كهشما مشكلي نداريد!؟

از يه طرفوضعيت كاري شركت به خاطر اينكه تازه استخدام بودم ، وقت زيادي رو ازمن مي گرفت واز يه طرف وضعيت روحي مادرت زندگي من رو مختل كرده بودند...

بالاخره براينجات از اين وضعيت وبخاطرسلامت مادرت تصميم گرفتيم كه فرزند خوانده بگيريم...

وضعيت رو بهحاج رحمان كه بزرگ اون روستا بود گفتم و اون هم قول داد كه اگه موردي پيش آمد بهما اطلاع بدن...

حدود سه ماهبعد حاج رحمان كه همون پدربزرگ مريم باشه ، منو خواست  كه همراه با مادرت به خونه اونها بريم و پدرومادرم هم بايد باشن!...

وقتي بهاونجا رسيديم حاج رحمان وخانمش نشسته بودند وحال مضطربي داشتند ...وقتي سؤال كردمگفتند كه يكي از آشنايان آنها در حين زايمان فوت كرده و دخترش  سالم بدنيا آمده و اگه موافق باشيد اونو بهفرزندي قبول كنيد ولي هيچكس نبايد از اين قضيه با خبر بشه ...

در ضمن يهشرط ديگه هم هست كه خانواده دختر اصرار دارند كه ...اصرار دارند كه خانواده اي كهدخترشون رو قبول مي كنه بايد از اين روستا كوچ كنند و ديگه برنگردند...

گفتم : حاجياين جور كه نمي شه ... اين خانواده رو به ما معرفي كنيد تا باهاشون حرف بزنيم..

گفت : ولياونها نمي خوان شناخته بشن... شما هم به من اطمينان كن ...خانواده خوبي هستند ونمي خوان بعدا مشكلاتي بوجود بياد ...همين. شما هم كه شركت كار مي كنيد و مي تونيدانتقالي بگيريد مشكلي نداره؛ هم ثواب كردي و هم بيماري خانمت بهتر مي شه! اين بندهخدا رو هم از مرگ نجات مي دي ...در هر صورت شما آدم مطمئني هستي و من دوست دارم كهشما اين دختر رو بزرگ كني و اگه شما هم قبول نكني عاقبت اين دختررو به  شيرخوارگاه مي فرستند...

من گرم صحبتبا حاجي بودم كه متوجه شدم مادرت تو رو بغل كرده و داره باهات بازي مي كنه و ازخوشحالي سر از پا نمي شناسه...و چشم از تو برنمي داره ...همون لحظه حس كردم كه حالمادرت خوب شد و از حالت افسردگي دراومد!... با ديدن اين صحنه و با اطميناني كه بهحاجي داشتم تمام شروط رو قبول كردم و تو رو از حاجي تحويل گرفتم و مادرت رو بهخونه رسوندم و من وحاجي به نماينده ثبت احوال گفتيم كه صاحب فرزندي شديم و باتاييد حاجي كه معتمد محل بود اسمتو تو شناسنامه من ومادرت نوشتيم...

كمتر ازيكماه طول كشيد كه با انتقالي شركت موافقت شد و ما از اون روستا رفتيم...


ادامه دارد....
امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 14
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
روز مادر

سلام

اول: روز مادر رو به تمامی مادران عزیز تبریک می گم.کلمه مادر اینقدر مقدس و پر محتوا ست که جای هیچ شرحی باقی نمی گذارد ...

دوم : این روز به مناسبت ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) روز زن هم نامیده میشه که باز هم این روز رو به همه" زنان" (تمام جنس زنها!) تبریک می گم که البته نیاز به شرح زیادی است که مجال متاسفانه نیست؟؟!!!

سوم: دیشب برای گرفتن شیرینی!(قرار بود بریم جایی) از بازار رد می شدم که صحنه ها ی جالبی به چشمم خورد... مغازه های طلا فروشی علیرغم گرانی طلا شلوغ بود و از پشت ویترین دو صف دیده می شد صفمقدم خانمها ایستاده بودند که با انگشت به پشت ویترین اشاره می کردندو صف دوم آقایان در حالیکه سرشان را تکان می دادند و سوز آه شان از پشت در مغازه احساس میشد،ایستاده بودند...

در مغازه شیرینی فروشی ولی،صحنه جالبی دیدم ...آقای جوانی سوار بر موتور طوریکه پسر دو ساله اش جلو نشسته بود جلوی مغازه ایستاد و در حالیکه یک عدد گل مصنوعی قرمز دستش بود ، درخواست نیم کیلو شیرینی خشک کرد!... فضولی کردم و به گل خوب نگاه کردم دیدم کارتی آماده روی اون هست که نوشته مادر روزت مبارک!...تفسیر با خود شما!؟

چهارم : این دو هفته بدلیل اینکه چند تن از همکاران به مرخصی رفته بودندمجبور بودیم صبح وعصر شیفت بدیم ...نتیجه غیر موجه!: من هنوز وقت نکردم هدیه ای برای مادر، مادر خانم ، خواهر ، خواهر خانم و در نهایت خانمم بگیرم!!!!

به دلیل اینکه در آینده نزدیک ممکنه برام اتفاق ناگواری بیفته ، از همه دوستان حلالیت می طلبم!!

پنجم : ادامه داستان رو باور کنید هنوز وقت نکردم بنویسم ولی قول میدم تو این هفته تمومش کنم...شرمنده اخلاق ورزشی همه دوستان هستم

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 21
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
خطا2

"خطا 2"

 نرگس كه مادرش رو با اين وضع ديد جيغي كشيد و پدرش رو صدا زد و خودش هم اومد بالاي سر مادر نشست وشروع كرد گريه كردن ومرتب مادرش رو صدا مي كرد ولي اون جواب نمي داد ...

حدود بيست دقيقه اي طول كشيد تا به بيمارستان رسيدند و تو اين مدت مادر نرگس آهسته  آهسته داشت به هوش مي آمد و دست به سر خوني خودش برد و ناله اي كرد و شوهرش امير رو صدا زد ... نرگس كه مادرش رو بغل كرده بود با همون چشمهاي گريون گفت: قربونتون برم مادر جون چي شد؟

كم كم اشكهاي مادر نرگس هم سرازير شد و مي خواست با امير صحبت كنه ولي چشمش كه به نرگس مي خورد چيزي نمي نگفت و فقط گريه مي كرد...

دو ساعتي طول كشيد تا كار بخيه سر وعكسبرداري تموم شد و دكتر گفت كه بايد بيمارشون تا چند ساعت ديگه تحت نظر باشه ولي مادر نرگس قبول نكرد و گفت بايد برند خونه و اون حالش خوبه !

بالاخره با اصرار مادر نرگس به خونه برگشتند و مادر درحاليكه دستش روي سرش بود ،روي مبل دراز كشيد...نرگس هم زود رفت شربت درست كنه و امیر که نزدیک همسرش نشسته بود گفت: نگرانمون کردی خانم پس چرا هواست نیست! حالا خدا رو شکر که به خیر گذشت...

مادر نرگس در حالی که هنوز چشمهاش پر از اشک بود گفت : امیر! چیزی که سالها ازش می ترسیدیم اتفاق افتاد ! ودرحالی که دست بر سر ناله می کرد شروع کرد گریه کردن!

امیر کم کم داشت کلافه می شد و از طرفی هم نگران!  چون تا حالا همسرش رو اینقدر بی قرار ندیده بود و این حالت روحی زنش ، اون رو به یاد وضعیت بیست و سه سال پیش می انداخت ... اون زمان که تازه ازدواج کرده بود و بعد از دوسال  که بچه دار نشدند زنش  مشکلات روحی زیادی رو پیدا کرد و به همین شکل بی قرار شده بود ... تا اینکه خدا نرگس رو به اونها داد و از اون زمان تا حالا مادر نرگس روحیه بسیار خوبی داشت  ولی امروز همان وضعیت داره تکرار می شه!

 با همون حال سردرگمی گفت: آخه خانم من ! درست صحبت کن ببینم چی شده ؟ تو که منو نصف جون کردی!...

ولی باز هم مادر نرگس ناله کنان و با حالت خیره و مضطرب نرگس رو آرام صدا می کرد...و امیر نتیجه ای نگرفت...

بالاخره به هر شکلی شده مادر رو به اتاقش بردند و خوابید ...

پدر نرگس که حسابی کلافه شده بود به نرگس گفت: تو نمی دونی مادرت چشه؟ نکنه چیزی گفتی که ناراحتش کرده؟

نرگس که انگار چیزی رو مخفی کرده باشه گفت: نه من چیز خاصی نگفتم ! همون صحبتهای همیشگی ... فقط حرف از روستای قدیمی تون که اومد کمی...

 هنوز حرفش تموم نشده بود که پدرش گفت: روستا؟! برای چی ؟ مگه چی بهش گفتی ؟

-         آخه ...آخه... هیچی ...همین طوری...

-         ولی حال مادرت کاملا خوب بود! مطمئنی چیزی نشده دخترم ... اگه چیزی هست بهتره که به من بگی ...بالاخره من پدرتم شاید بتونم کمک کنم...تو خوب می دونی که من همیشه به حرفهاتون خوب گوش کردم ...

نرگس که با این حرفهای پدر انگار جرات پیدا کرده بود گفت:

بابا ...من واقعا نمي دونم اينو چطور بگم ولي اين روزها دارم حرفهايي رو مي شنوم كه كاملا منو گيج كرده!

مريم دوستمو كه مي شناسيد، مادرش ميگه كه من ...من...شايد دختر شما نباشم! البته اون هم مطمئن نبود ...من هم نمي دونم چرا اين حرفها رو باور كردم ولي باور كنيد من نمي دونم ...

نرگس وسط اين حرفها شروع به گريه كردن كرد و پدر نرگس هم عصباني شد و گفت:

-         كي اين چرنديات رو به تو گفته ؟ اين حرفها چه معني داره؟ مگه ديوونه شدي دختر؟!

-         من...من... من ميرم اتاق مامان كنارش باشم ،شايد چيزي نياز داشته باشه! ببخشيد بابا ! اين حرفها واقعا بچه گانه است... من بي فكري كردم ...

.

.

.

چند روزي گذشت و ديگه كسي صحبت از اين موضوع نكرد ولي هر سه تا شون دوست داشتند كه يه جورايي از افكار همديگه باخبر مي شدند ولي نمي دونستند كه مطلب رو چطوري بيان كنند واز طرفي ترس از مطرح كردن چنين موضوعي تن اونها رو به لرزه مينداخت ...

پدر و مادر نرگس مدام در حال يواشكي صحبت كردن بودند و نرگس هم وضعيت روحي مناسبي نداشت ...

در اين روزها تنها سنگ صبور نرگس ، دوستش مريم بود كه تو دانشكده همديگه رو مي ديدند و درد دل مي كردند...مريم اين قدر نگران و آشفته بود كه اين اواخر خيلي از كلاسها رو حاظر نمي شد و با مريم تو حياط دانشكده مي نشستند و درد دل مي كردند و مريم هم دلش از پدرش پر بود سعي مي كرد با طرح كردن مشكلاتي كه خانواده اش با پدرش داشتند ، به نرگس دلداري بده و به اون بفهمونه كه فقط اون نيست كه مشكل داره و ديگران هم مشكلاتشون كم نيستند...

مريم تعريف مي كرد كه چطور پدرش كه مهندس شركت بود و نزديك به پنجاه سالش بود با شيشتا بچه ،هر از چند گاهي فكر تجديد فراش مي كنه ! و تا چند ماهي كل خانواده درگير اين مسئله ميشن و بعد اوضاع آروم مي شه وبعد از مدتي دوباره روز از نو روزي از نو !!

مريم تعريف مي كنه كه از وقتي يادش هست اين مشكل پدرش بوده و بچه هاش هم نمي دونن علت چيه! با وجود اينكه پدرش تحصيلكرده بود و بين مردم هم موقعيت خوبي داشت ولي انگار كه خواسته اي داشته كه براورده نشده بوده يا اينكه ازدواجش با مادرش يك ازدواج فاميلي و اجباري قديمي بوده و از اين حرفها...

بالاخره هر چي بوده الان پدرش هنوز فكر ميكنه كه به خواسته خودش نرسيده و نبايد با دختر خاله اش ازدواج مي كرده ...

نرگس گفت: مادرت چي ميگه؟

-         مادرم خيلي صبوره و خيلي وقتها بي خيال اين حرفها مي شه چون ظاهرا اين حرفها رو زياد شنيده ، ولي خب! بعضي وقتها هم ناراحت مي شه و پناه به پدربزرگم مي بره و اون هم خوب مي تونه حريف پدرم بشه...

 بعد از مدتي هم فهميديم كه يكي از دختراي فاميل رو مي خواسته كه اتفاقا تا حالا هم مجرد مونده و اون هم نزديك به پنجاه سالش هست! واين كه هر از چند گاهي فيلش ياد هندستون مي كنه بخاطر اينه! ولي بخاطر موقعيت اجتماعيش و مخالفت بزرگترها و اين كه شايد يه احساس گناهي نسبت به بچه هاش مي كنه! اقدامي انجام نمي ده ... خب ما هم دوستش داريم ديگه...اين مشكلات هم بين بزرگترا هست و خيلي وقتها ما نبايد دخالت بكنيم...

-         ولي مريم! مشكل من اختلاف بين پدر و مادرم نيست...راستش رو بخواي مشكل من حرفهايي هست كه مادرت مي زنه وخيلي منو گيج كرده ...

-         ولي مادرم خيلي تو رو دوست داره! ...اون هميشه به من ميگه كه تو رو به اندازه من دوست داره ...راستش رو بخواي گاهي وقتها بخاطر اين حرفها به تو حسودي مي كردم و يه كوچولو از مادرم ناراحت مي شدم!   مگه چي بهت گفته؟

-         نگاه كن مريم! حالا كه تو بحث كشيدي، مي خوام كمكم كني تا مشكلم حل بشه...

-         من كه از خدامه كه مشكلت حل بشه دختر! اين روزها كه همش افسردگي داريم از اين حال تو!

-         نمي دونم از كي بايد سؤال كنيم ؟! ولي يه سري اطلاعات دقيق مي خوام در مورد خانواده هامون... خانواده من كه با اين وضعيت مادرم ، اطلاعاتي نمي دن و لي توبايد از طريق خانوادت در مورد زندگي تو روستاي " صفاب" اطلاعات بگيري ..من مطمئنم هر چي هست مربوط به اون زمان ميشه!

-         باشه ...ولي نگفتي كه مادرم چي گفته؟

-         مادرت به من ميگه كه خانواده منو خوب مي شناسه ! و بعيد مي دونه كه من دخترشون باشم! اون ميگه كه پدر ومادرم بچه دار نمي شدند و...از اين حرفها ديگه...من كه نفهميدم كه دقيقا منظورش چيه...

-         مادرم اينا رو گفته؟ ولي ما كه تازه با هم آشنا شديم! از كجا شمارو مي شناسه؟ اون حتي مادرت رو هم نديده كه !

-         آره ولي ميگم كه، هر چي هست مربوط به زمان قديمه...ظاهرا اونها تو يه روستا با هم بودند ...

-         عجب! ولي مادر چيزي به من نگفت!

-         اون نمي خواست كسي چيزي بفهمه ولي چون ايم مسئله برام خيلي مهم بود من به مادرم گفتم و بعدش هم كه بقيه ماجرا رو مي دوني...

-         به نظرم اين تنها يه راه حل داره و اون اينه كه از پدربزرگم سئوال كنيم... اگه اين حرفهات درست باشه ، پدر بزرگ بايد از همه جريان باخبر باشه...من با پدر بزرگم صحبت مي كنم

-         ولي مريم ، مادرت چيزي نفهمه ها!

-         نگران نباش من همه عمرم كاراگاه بودم!

ادامه دارد...

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 22
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
خطا1

 

"خطا1"

نمي دونم آدمها تا كي بايد تاوان خطايي كه كردند بدهند واين قضيه چقدر مي تونه عادلانه باشه كه در بعضي مواقع اين خطا تا آخر عمر گريبانگير آدم باشه و هرچه پشيماني كنه و جبران بكنه باز هم فايده نداره !

وما انسانها با بي رحمي تمام ديگران را ملامت مي كنيم  وخدا كه صاحب همه چيزه مي گذره و ما نمي گذريم و اين در صورتيه كه اگه اين اتفاق براي ما بيافته با وقاحت تمام انتظار گذشت داريم!!

البته درسته كه حق الناس هم مطرحه ولي نه اينكه همه مردم رو بايد راضي كني بلكه فقط كسي كه به او ظلم شده... ودر اجتماع ما متاسفانه اين مهر قرمزيه كه به پيشاني آدم زده ميشه و ديگه پاك نمي شه!

.

.

.

 

 نرگس با عجله اومد تو خونه و مادرش رو صدا كرد و از اين اتاق به اون اتاق دنبالش گشت و بالاخره تو حياط خلوت پيداش كرد و با آشفتگي گفت: مامان شما... ولي همين كه مادرش صورتش رو برگردوند و به اون نگاه كرد و گفت: جان مامان... ديگه نتونست حرفي بزنه و همه حرفهاش روقورت داد و چيزي نگفت فقط با همان حال آشفته به مادرش نگاه مي كرد...

مادرش كه متوجه آشفتگي و بيقراري نرگس شده بود لباسي كه دستش بود تو تشت لباسها انداخت و دخترش رو بغل كرد و گفت : چي شده عزيزم !من اينجام ...چرا اينقدر آشفته اي؟ صورتت چرا اين شكلي شده؟ گريه كردي؟!

نرگس كه نمي دونست چي بگه، مادرش رو بغل كرد و شروع كرد گريه كردن....

مادر هم نرگس رو نوازش كرد و سعي كرد آرومش كنه و فهميد كه دخترش از چيزي ناراحته به همين خاطر ديگه سؤالي نكرد و نرگس رو به اتاقش برد تا استراحت كنه...

نرگس بعد از اينكه چند دقيقه اي تو بغل مادرش گريه كرد آروم شد هق هق كنان گفت نه مامان جون چيزي نشده ...براي يه لحظه فكر كردم شما خونه نيستيد ،نگران شدم ...مادر دستي به صورت دخترش كشيد و در حالي كه اشكهاش رو پاك مي كرد گفت : نه مامان من اينجام...آخه من كجا برم وقتي از صبح منتظر دختر گل يكي يه دونم هستم؟ بعد خنديد و به نرگس گفت: حالا پاشو آبي به دست و صورتت بزن كه كلي صورتت به هم ريخته...نرگس هم بلند شد و رفت كه صورتشو بشوره... مادر نرگس متوجه شده بود كه دخترش از يه چيز ديگه ناراحت بوده چون مادر بود و حرفهاي دخترش رو خوب مي فهميد از طرفي نرگس هم هيچوقت دروغگوي خوبي نبوده!!

كمي به فكر رفت و نگران شد وانگار كه از چيزي مي ترسيد با نگراني بلند شد كه به بقيه كارهاش برسه...

اون روز گذشت و ديگه نرگس در مورد موضوع صحبت نكرد ولي مادر احساس مي كرد كه چيزي فكر نرگس رو مشغول كرده و اين نرگس ،نرگس اول نيست...چند بار سعي كرد كه سؤال كنه و قضيه رو بفهمه ولي موفق نشد...

نرگس روزهاي سه شنبه دانشگاه درس نداشت و معمولا خونه بود به مادرش كمك مي كرد و به قول خودش درس زندگي داره و خيلي هم مهمتر از درس دانشگاهه ...ولي سه شنبه اين هفته نرگس از مادرش اجازه گرفت كه بره به خونه دوستش مريم سر بزنه و به قول نرگس يه سري درسها دارن كه بايد با هم مرور كنن..

مادر عليرغم اينكه مي دونست اين كل ماجرا نيست ولي باتوجه به اينكه اعتماد كامل به نرگس داشت چيزي نگفت و اجازه داد بره...

نرگس اين ترم با مريم آشنا شده بود و هميشه براي مادرش از مريم تعريف ميكرد وخيلي از آشنايي با مريم خوشحال بود و فكر مي كرد مريم از اون دوستايي هست كه اونو درك مي كنند و نقاط مشترك زيادي با هم دارند ...از طرفي نرگس مادر مريم رو هم چند بار تو دانشكده ديده بود و با اون صحبت كرده بود چون خيلي وقتها مريم رو مادرش به دانشكده مي رسوند وروزهايي هم كه وقت داشت با نرگس و مريم قدم مي زد و به حرفهاي اونها گوش مي كرد و مادر نرگس از اينكه يه مادري مثل مادر مريم همراه بچه ها بود خوشحال و خاطر جمع بود گرچه هنوز مادر مريم رو ملاقات نكرده بود ولي نرگس مي گفت كه اون هم همشهري اونهاست و تو همين استان بزرگ شده واون هم مثل خانواده نرگس كه يكي دوسالييه كه از اصفهان برگشتند ، خانواده مريم هم چهار سال قبل از شيراز برگشتند شهرشون...

عصر كه نرگس به خونه برگشت خيلي خوشحال نبود و دل ودماغ صحبت كردن نداشت و بيشتر از بقيه روزها تو خودش بود واين قضيه مادر نرگس رو بيشتر نگران كرد...البته مادر نرگس يه حدسهايي تو ذهنش ميومد ولي همه علايم و حالتهاي روحي نرگس با هم تطابق نداشت!  اگه مسئله ازدواج و خواستگاري و اين قبيل مسايل بود كه بالاخره هر دختري اولش به مادرش اين حرفها رو مي زد!  تازه اين قدر هم ناراحتي نداشت و بايد يه احساس عاشقي هم به دختر دست مي داد كه نرگس اين شكل نبود و بيشتر به كسي مي خورد كه نگران و سرگردان باشد!

شب، نرگس شام نخورد و از اتاقش هم بيرون نيومد ، مادر بعد از شام يه كم ميوه برد به اتاق نرگس و به اين بهونه نشست كه با دخترش صحبت كنه و بهش بگه كه چقدر نگرانه...

ولي قبل از اينكه مادر نرگس شروع به صحبت بكنه ، نرگس گفت: مامان ، مي تونم چندتا سؤال بكنم ؟

مادر گفت: چرا كه نه عزيزم ، تو هر چندتا سؤال كه خواستي بكن من هم جواب مي دم ، مسابقه بيست سؤاليه ديگه نه؟

نرگس هم گفت: يادته كه مي گفتي كه ما قبلا تو جوونياتون با پدر اينجا بوديد و تويه روستا زندگي مي كرديد؟

-         آره ، خب من هميشه گفتم كه من يه روستاييم و به اين هم افتخار كردم ...چون هر چي دارم از اون روستا دارم وحتي تو رو هم خدا تو اون روستا بهمون داد ولي چون سريع رفتيم اصفهان و فرصت نشد كه اونجا برات شناسنامه درست كنيم تو شناسنامه محل تولدت رو اصفهان زده و گرنه تو هم بچه همون روستايي عزيزم البته بهت بر نخوره ها !؟ چون دختراي امروزي مي خوان بچه شهر باشن تا روستا !

-         اسم اون روستا چي بود؟

-         خب اينا رو من قبلا برات تعريف كردم كه عزيزم! مگه يادت رفته ؟ اسم روستامون " صفاب" بود ديگه... آه ...چه آب وهوايي داشت؟ چقدر جوي آب داشت كه از ميون درختا ميومدن و بعضيا شون از وسط كوچه ها مي گذشتن...عجب روزگاري بود ...ولي حيف  كه نتونستيم زياد اونجا بمونيم!

-         نگفتيد كه چرا زود از اونجا رفتيد؟

-         چرا مادر گفتم ! ولي تو يادت رفته ... پدرت يه ماموريت كاري داشت كه بايد سريع مي رفت اصفهان...ماموريتش هم طول مي كشيد و نمي تونست ما رو اونجا بذاره به همين خاطر تصميم گرفتيم كه با هم بريم زندگي كنيم...

-         حالا چي شده ياد قديم قديما كردي ؟!

-         هيچي ! همين طوري! فقط چون مادر مريم هم وقتي صحبت از قديما مي كرد اسم همين روستا رو مي آورد و مي گفت تو چنين روستايي زندگي كرده! گفتم شايد همديگه رو بشناسيد!

-         چي ؟ مادر مريم ؟ روستاي "صفاب"؟ مطمئني؟ اشتباه مي كني...از اون روستا ديگه كسي نمونده ! دو سال بعد از اينكه رفتيم زلزله اومد و همه روستا و مردمش رو از بين برد... دايي صفدر هم همونجا كشته شد ديگه!

-         ولي مادر مريم هم مي گه كه بخاطر ماموريت كاري پدر مريم ، اونها هم مجبور شده بودند كه زود برن شيراز و از قضيه زلزله هم خبر داشت ! اون هم برادر و دو تا خواهراش رو تو زلزله از دست داده بود...

مادر نرگس پس از شنيدن اين حرفهاي نرگس مات و مبهوت موند و ديگه نتونست حرفي بزنه و رنگ از روش پريد!... زود خودش رو جمع و جور كرد و گفت : آخ...! يادم رفت براي بابات چايي ببرم ! حالا كلي ناراحت مي شه!  ودر حالي كه از اتاق به سرعت بيرون مي رفت با دستپاچگي گفت: تو به جاي اين حرفهاي قديمي ناراحت كننده به درسهات برس و ميوه اي بخور تا ضعف نكني! ...به سرعت بيرون رفت ودر اتاق رو بست وچند ثانيه بعد نرگس صداي افتادن و شكستن چيزي رو شنيد و زود به بيرون از اتاق پريد وديد كه مادرش از پله ها به پايين افتاده و به گلدون بزرگ كنار پله خورده وبيهوش رو زمين افتاده بود...

ادامه دارد...

 

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 19
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
نوروز

سلام....

تا گشودم چشم خود برگی دگر هم پار۰ شد

آخرین قطره از این سال وارد این پیمانه شد

تا ز مستی   من به هوشیاری رسیدم حیرتا

عمر ما بگذشت   باز برگ  دفتر  تازه شد

 

 

در لحظه ای که زیباترین ملودی ها از آسمان جاری است به فردا گوش بسپار و دل انگیز ترین موسیقی عالم را دریاب...

سرآغاز سمفونی بهار بر تمام دوستان مبارک باد

با آرزوی شالی خوش و همراه با پیروزی و خرسندی

یا مقلب، قلب ما را شاد کن...

یا مدبر، خانه مان آباد کن...

یا محول، احسن الحالم بکن...

از بدی ها فارغ البالم بکن...

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 30
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
اینج و اونجا

توضيح مهم : قطعا تمام مواردي كه گفته مي شود مصداق تمام مراجعين نيستند و فقط اكثريت توصيف شدند ...

"اينجا" و "اونجا"

"اينجا " اول صبح جلوي درخانه شما يك سمند سفيد با يك راننده شاد! منتظر شماست كه شمارو به محل كارتون ببره!واگه دير برسيد بدون اينكه به شما زنگ بزنه ،سر ساعت حركت مي كنه!

سوار ميشيد وسلام مي كنيد و صبح بخيرمي گيد و حالشو مي پرسيد و با انرژي جواب شما رو ميده و بعد سكوت تا رسيدن به مقصد!

"اونجا" يه راننده پرايد سفيد كه بار غم تو صورتش از تاخير چهار يا پنج ماهه حقوق بخور نميرش! موج ميزنه، اول صبح (با اختلاف نيم ساعت بالا يا پايين!)به شما زنگ ميزنه كه من رسيدم ،بريم؟ وشما ميگيد كه هنوز آماده نيستم يه كم صبر كن ميام! و وقتي سوار ميشيد و سلام وصبح بخير مي گيد و حالشو مي پرسيد اول آهي مي كشه و بعد شروع مي كنه با پوزخند و كنايه و خنده دل غم انگيز تر از گريه به تعريف حال خوشش!تا رسيدن به مقصد...

 

"اينجا" اول صبح كه شيفت شروع مي شه معمولا مريض نداري و فرصت كافي براي انجام كارهاي عقب ماندت داري از جمله خوردن صبحانه!(البته من منزل صبحانه مي خورم چون هنوز عادت به اين محيط نكردم!)، مطلب نوشتن براي وبلاگت! و ديوان حافظ رو باز كردن و انرژي مثبت گرفتن از حافظ!و... چون مريضهاي ما "اينجا" اول صبح خواب هستند و نزديك ساعت 9(براي سحر خيزها)و 10 بيدار ميشن! در نتيجه ساعت 11 به درمانگاه مي رسن! آنهم به خاطر اينكه احساس مي كنن مي خواهند مريض بشن!

"اونجا" دم در اورژانس كه پياده مي شي اول آيه الكرسي روكه خوندي وارد اورژانس ميشي و به پزشك بسيار خسته شيفت شب سلام ميكني و اون هم كه داره به همراه مريض توضيح ميده كه "تعويض شيفته ،يه كم صبر كنيد الان پرستار مياد كار مريضتو انجام ميده!" ميون حرفهاش جواب سلامتو ميده و ميگه دكتر بيا مريضا رو تحويل بگير و نجاتمون بده كه از ديشب تا حالا پوكيديم!! سريع روپوش مي پوشم و در حالي كه مريضا رو تحويل مي گيرم دكمه هاي روپوشمو مي بندم و وارد صحنه نبرد مي شوم ...شكايتهاي همراهان مريض شروع مي شوند كه از ديشب تا حالا كاري انجام نشده! ،مريضم بستريه بخشه ولي هنوز اينجاست و ...

از اون طرف هم مريضاي سرپايي صف كشيدند و خانمهايي كه مي خواهند قند و چربي شان را چك كنند چون مدتي هست كه بي حس هستند و زن همسايه گفته كه احتمالا چربي شان بالاست!!( البته آقايان چون اول صبح ميرن سر كار براي چك كردن خودشون اول صبح پيداشون نمي شه!...اين هم براي توجيه گير دادن به خانمهاي محترم كه مورد تهاجم عوامل فمنيستي واقع نشم!؟)  وخلاصه مسابقه دو و ميداني در رده هاي استقامت و سرعت! شروع مي شود تا آخر شيفت...

 

"اينجا" شكايتهاي مراجعين از اين قبيلند: احساس مي كنم گلوم يه كم خارش داره! ،... آرشام من دو شب پيش سردرد داشت و خوب نخوابيد ولي الان خوبه مي خواستم ببينم چرا اينطورشده! ،... آقاي دكتر يه مدتيه متوجه يه دونه كوچولو بين دو كتف هام شدم (تو ناحيه پشت) كه رنگش با بقيه پوستم فرق مي كنه!،... يه مدتيه كه احساس مي كنم درخشش موهام كم شده!!!؟؟؟(اين تنها مريضي بود كه واقعا نمي دونستم چي جوابش بدم؟بخاطر اينكه پسر حدودا 25ساله اي بودند كه موهاي كاملا طبيعي و پر پشت داشت!) واز اين قبيل شكايتها ...البته حدود 10 درصد هم مريض واقعي هستند...

"اونجا" شكايتهاي بيماران از اين قبيلند: آقاي دكتر غلام شما !پسرم ديروز از دوچرخه افتاد و پاش ضربه ديد چون آخر وقت بود گفتم نيام مزاحم شما بشم بذارم صبح! ،... اين پدرمون يك هفته است كه مريضيش بدتر شده ولي حقيقتش پول نداشتم كه بيارمش! معاينه ميكنم مي بينم كه درد شديد شكم داره و مي گم كه اين بايد بستري بشه و سونوگرافي و كلي حرفهاي آنچناني پشت سرهم به همراه مريض مي زنم كه چرا زودتر نياوردي اين احتمالا سنگ كيسه صفرا داره همراه مريض هم بعد از سكوت و مكث مي گه مي دونم قبلا سونوگرافي كرديم گفتن سنگ داره و بايد عمل بشه ولي آقاي دكتر به خدا دست وبالم تنگه من كارگرم و پول ندارم بيمه هم ندارم!! اگه ميشه فقط يه مسكن بديد تا دردش آروم بشه بعد يه كاريش مي كنيم من هم با اصرار و كلي بحث و قول كه با مددكار هماهنگ مي كنم بالاخره مريض رو بستري مي كنم!...(تو پرانتز!: تمام هزينه ها در سيستم "اينجا" از ويزيت گرفته تا مراحل پيشرفته تشخيص ودرمان رايگان است كه اين علت اصلي مراجعات مكرر و شكايتهاي غير اختصاصي پرسنل "اینجا" است!)...

آقاي دكتر اين پيرزن روستا زندگي مي كنه و هيچ كس رو نداره و الان ديديم مريضه اورديمش، اينجا هم دفترچه روستايي قبول نمي كنن! مي گم خب اشكال نداره بذار ببينمش ،ويزيت هم نمي خواد ولي شما بايد از پزشك روستاتون برگه ارجاع مي گرفتيد حالا كه اومديد اين بار رو مي بينمتون...و از اين قبيل شكايتهاي جانسوز...البته حدود 10 درصد هم مريض نيستند و براي تفريح سر مي زنند!!

 

"اينجا" براي اينكه كلاس! بالاست وقتي مادري بچه مريضش رو مياره در حاليكه كودك بدنبال مادر راه    مي ره و مادر با يك دست سويچ و موبايل و با دست ديگه كيف خودشو گرفته به فرزند دلبندش مي گه :آناهيتا جون بشين رو صندلي! و بچه وحشت زده را به زور وبه تنهايي روي صندلي مي نشاند!!.. از مادر سؤال مي كني كه بچه شما تب داره يا نه؟ رو مي كنه به بچه دوساله اش و مي گه : آناهيتا جان تب داري مامان!؟ و وقتي سؤال مي كني صبح چيزي خورده يا نه؟ مي گه: نمي دونم!مامان جون صبح چيزي خوردي‌؟! ميگم: مگه شما خبر نداريد؟ ومادر در حاليكه با دستي كه سويچ پژو را گرفته مرتب به فرزند دلبندش اشاره مي كنه و ميگه : آخه آناهيتا هميشه جلوتر از من از خواب بيدار ميشه و ميره سراغ يخچال و شيري چيزي مي خوره!! واين كودك است كه بيشتر از مادر اطلاعات داره...

"اونجا" مادردر حاليكه بچه اش رو زير چادر يا عبا پنهان كرده وارد اتاق مي شه ودر حاليكه بچه شو بغل كرده روي صندلي مي شينه و ميگه بچه ام ديشب تا صبح تب كرده و من هر چه پاشويه اش مي كردم  تب كنترل نمي شه، استامينوفن بهش دادم استفراغش كرد ،نزديكي هاي صبح خوابش برد و تبش بهتر شد ولي از خواب كه بيدار شد و صبحانه بهش دادم يه بار ديگه هم استفراغ كرد !؟ ومادر اطلاعات بيماري فرزندش را با جزئيات كامل توضيح ميده طوريكه جاي سؤالي باقي نمي ذاره!...(شايد چون كلاس بچه اش پايينه و نمي تونه توضيح بيماريشو بده!!)

 

"اينجا" درگيري هست ولي نه درگيري فيزيكي بلكه درگيري فكري ! نمي دانم كساني هستند كه بيشتر از اين قوم (البته قطعا نه همه مراجعين بلكه درصد بالايي از آنها) پر مدعا باشد يا نه؟! از دماغ فيل افتادن رو به وضوح مي بيني! درخواستهاي آنچناني ، دخالت در تمام مراحل تشخيص و درمان يكي از اصول ثابت آنهاست  ودرخواست معرفي نامه براي كلنيكهاي تخصصي بخاطر مشكلات جزيي!!تكيه كلام خيلي ها كه "البته ما بچه مون رو هميشه پيش متخصص مي بريم ولي حالا چون كلنيك نوبت ندادند اورديمش خدمتتون!!"

(البته كلنيك هم رايگان است!)...اعتراض مي شود ولي به خاطركمبود امكانات نيست بلكه بخاطر زيادي امكانات و معرفي نامه ندادن براي كلنيك تخصصي و يا درخواست نكردن روش تشخيصي كه والدين مد نظر دارن مي باشد چون خيلي ها براي هر سردرد سي تي اسكن مي خواهند و نمي فهمند كه اشعه اي كه كودك از اسكن مي گيرد ممكن است چه عوارضي براي ايشان داشته باشد ،آنها فقط مي دانند كه اين امكانات رايگان هستند و مي توانند از آنها استفاده كنند ،همين!...با احترام تمام و بصورت ادبي توهين مي كنند و قبلش كلي هم معذرت خواهي مي كنند و مي گويند"البته جسارته آقاي دكتر ببخشيد ها ولي اين آنتي بيوتيكي كه نوشتيد خانمم باهاش موافق نيستند!!؟؟"...

"اونجا" درگيري هست ولي اول لفظي و در صورت لزوم هم فيزيكي!! آنهم بخاطر نبود امكانات ،پرداخت هزينه براي هر مرحله تشخيص ودرمان وكمبود پرسنل ،كمبود پزشك و...اعتراض مي شود ولي بخاطر اينكه شما بايد بدون اينكه سؤالي بكنيد بدانيد مشكل مريض چيست! اگر سؤالي هم كرديد به شما مي گويند كه تو دكتري من چه مي دونم چشه؟! چه برسد به اينكه آزمايش يا عكسي درخواست بكني و بايد هزينه اي هم بدهند!

البته اگه قرار شد توهين بكنند هم با زبان واضح وشفاف توهين مي كنند و از مسئولين شروع مي كنند تا برسند به شخص شما!...

 

"اينجا" از دعاهاي از ته دل و آرزوي سعادت و خوشبختي براي تو و خانواده ات و ...خبري نيست ...

"اونجا" وقتي خدا بخواهد بنده اي را با دستان تو شفا دهد معمولا كسي هست كه از ته ته دل برايت دعا كند و تو همان لحظه احساس شادي بكني...

 

"اينجا" همه همديگه رو يواشكي تحمل مي كنند بخاطر اينكه مي دونن كه زمان مشخصي براي پرداخت حق الزحمه آنها وجود داره و با اين انگيزه فقط كار مي كنند و اين قوم پرتوقع رو تحمل مي كنند...

" اونجا" همه قدرت تحملشون پايين اومده چون با وجود اينكه چند برابر اينجاييها كار مي كنند ، انگيزه ندارن ،حق الزحمه خودشون رو با تاخير زياد مي گيرن و نمي دونن تكليفشون چيه! براي زندگيشون از اين درآمد نمي تونن برنامه ريزي كنن ،از طرفي كمبود امكانات كاري هم بهشون فشار مياره ،ولي هر كدوم براي خودش يه انگيزه هاي ديگه اي درست كردند ودلشون به اونها خوش كردند...

 

" اينجا" اولين سؤالت از مريض اينه كه "اينجايي" هستي يا نيستي؟ و بعد ادامه سؤالات رو اگه اينجايي بود مي پرسي و اگه نبود اين امكان برات مهياست كه بگي من شما رو نمي بينم ويا بستري نمي كنم و بايد بري"اونجا"،يا اگه خيلي دلت به رحم اومد بگي خب پس برو اول ويزيت آزاد بگير بعد ببينم چته؟! و قطعا حق اعتراض نداره چون اينجايي نيست و اين امكانات فقط براي اينجايي هاست!!

"اونجا" اولين سؤالت از مريض اينه كه مشكلت چيه؟ وشروع مي كني به معاينه و بعد اگه بستري نياز داشت مي گي كه برو پرونده بگيره و اگه سرپايي بود ميگي بره ويزيت بگيره!! تازه چه اينجايي باشه و چه اونجايي براي شما فرقي نمي كنه و درمان رو شروع مي كني واز حداكثر امكاناتت براي همه استفاده مي كني ...

"اينجا".................

"اونجا"................

"اينجا"................

"اونجا"...............

راستي اين "اينجا" و "اونجا" تو يه شهرند و يه فاصله خيلي كمي با هم دارند ولي نمي دونم چرا اين همه اختلاف امكانات و سيستم كار وخدمت رساني متفاوته ؟؟ ضمنا درآمد اينجاييها تقريبا ده برابر اونجاييها ست!!

كاشكي امكانات اينجايي ها رو اونجايي ها داشتند كه خيلي از مشكلات حل مي شد ...

كاشكي اينجاييها هم براي مراجعه و درمان بايد مقداري هزينه(حتي خيلي اندك) مي دادند تا اين همه مراجعه بي مورد نداشته باشند...

كاشكي اونجاييها اين همه هزينه نمي دادند و اونجاييهايي كه مشكل هزينه دارند رايگان درمان مي شدند...

كاشكي مسئولين اونجا كاري مي كردند كساني كه اونجا كار ميكنند انگيزه كار داشته باشند و مجبور نشن براي كار بيان "اينجا"...

كاشكي من نمي آمدم "اينجا"...(گرچه هنوز هم به "اونجا" مي رم!)...چون اينجا صميميت اونجا رونداره!

كاشكي.....

كاشكي.....

كاشكي.....

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 14
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
ترس

سلام به دوستان

خیلی با تاخیر آمدم ببخشید!چند دلیل داشت:

اول اینکه درگیر امتحانات پسرم بودم و باور کنید در دوران ابتدایی خودم اینقدر درس نخوانده بودم که الان تمام دروس فارسی کلاس دوم ابتدایی را حفظ هستم!

 دوم: درگیر امتحانات دانشجویان تنبل خودم بودم که با اینکه به هر کدوم حدالاقل دو الی سه نمره کمک کردم ولی خیلی هاشون نمره خوبی نیاوردند و بالاخره علیرغم میل باطنی یکی از دانشجویان مردود شد!

سوم: در حال تغییر محل کارم بودم و در بین دوراهی انتخاب درمان مرفهین بی درد جامعه (شرکت نفتی های عزیز!) و بیچاره گان و بی کسان جامعه( بیماران بیمارستان دولتی!) بودم که بالاخره (ومتاسفانه!) نیروهای شیطانی غلبه کرده و بنده وارد سیستم نفت شدم!!؟؟ وبعنوان اولین ماه شیفتهای طولانی به من محول شد(بعدا مطلب مفصلی در همین موضوع می نویسم)

چهارم: دربه در دنبال منزلی برای رهن هستم که از منزل سازمانی بیمارستان شبکه بیرون بیام!

به هر حال فعلا مطلب زیر رو قبل از این اتفاقات آماده کرده بودم ولی فرصت نشد اینجا بیارم...

 نا آگاهي

 شايد به جرات مي توان گفت بزرگترين ترس انسان از "ناآگاهي " است يعني چيزهايي كه نمي داند!

به دليل اين ناآگاهي دست به كارهايي مي زند و نظرهايي مي دهد كه در شان يك انسان عاقل نيست و در پي اين كارها ونظرات قطعا ظلم هم مي كند و حقوق آن چيزي كه در موردش نظر داده هم پايمال مي كند...

امروزه به دنبال پيشرفتهاي علمي تعداد سوالات بي پاسخ انسانها مخصوصا انسانهاي تحصيل كرده هم زيادتر شده است البته اكثرا سوالاتي نيستند كه علم به آنها نرسيده است بلكه معمولا سوالاتي هستند كه بدليل عدم مطالعه و وقت نگذاشتن براي دنبال پاسخ رفتن است.

موضوع مهم عدم تحقيق و جستجو در مورد مطلبي كه نمي دانيم است...

بسياري از ما در طول دوره هاي تحصيلمان از ابتدايي تا دانشگاه كتابهاي درسي زيادي را مجبور بوديم!كه  بخوانيم ولي فكر مي كنيد چند درصد از آنها را براي پاسخ دادن به سوالات خودمان خوانديم و به قصد روشن شدن مطلب مبهمي براي خود ، سراغ اين كتابها رفتيم؟ درطول دوره تحصيلمان چند بار در مورد مطلبي تحقيق كرديم و به نتيجه رسيديم؟ البته تحقيقهاي اجباري اساتيد را براي نمره دادن و بعنوان فعاليت كلاسي يا نمره ميان ترم را نمي گويم ؛ نه ، تحقيق براي سوالاتي كه برايمان مهم است و قطعا در سير زندگيمان تاثير مي گذارند مثل عقيده و اتخاذ يك روش تفكر خاص....

اين حرفها را شايد زياد شنيده باشيم كه ما مسلمان شديم ، تنها به اين دليل كه پدر و مادرمان مسلمان بودند و اعتقاداتمان نسبت به دين و زندگي هم تا درصد بالايي مربوط به پدر و مادر و محيط دور و بر مان است...

يعني اگر در منطقه مسيحي نشين و با پدر ومادر مسيحي متولد مي شديم ،ما هم مسيحي مي شديم...

حال سؤال اينجاست كه چرا انسانها براي ساده ترين مسايل زندگي، كلي تحقيق وپرس وجو مي كنند ولي براي مهمترين مسئله زندگي كه تفكر واعتقاد اشخاص است حساسيتي نشان نمي دهند؟!

براي يك انسان عاقل و بالغ ، مخصوصا تحصيلكرده ، بسيار زشت است كه كوركورانه و بدون هيچ دليلي كسي يا تفكري را تاييد يا رد كند!

در مورد دين واعتقادات ديني من اصلا اصرار به اعتقاد خاصي نمي كنم بلكه حرف من اينست كه شما به هر دين و اعتقادي، ايمان داشته  باشيد بايد آگاهانه آنرا انتخاب كرده باشيد تا فكرتان ارزشمند شود و اين عقيده شما قابل احترام خواهد بود ... 

ما كه ادعاي مسلماني مي كنيم حدالاقل براي خودمان بايد دلايلي براي انتخاب اين دين داشته باشيم و وقتي كه اين دين را به عنوان مكتب و روش فكري خود انتخاب كرديم بايد به قوانين آن هم احترام بگذاريم همانطور اگر مسيحيت براي ما به عنوان دين برتر به اثبات رسيد هم بايد به قوانين مسيحيت اولا آگاه شده و بعد به تمام آنها احترام گذاشته و تابع اين قوانين باشيم. در ساده ترين شكل اين مسئله ، وابسته بودن به يك اداره يا سازمان رامي توان  مثال زد كه در اين شرايط نمي شود وابسته به سازماني بود ولي از قوانين آن سازمان تبعيت نكرد!

و اگر در آن سازمان هم بخواهيم بدون اطلاع از قوانين و آرمانهاي سازمان ، فقط حضور فيزيكي داشته و فقط منتسب به آن سازمان باشيم هم قطعا بسيار آسيب پذير خواهيم بود و هر چه از بيرون در مورد سازمانمان مي شنويم باور كرده و در نتيجه سازمان را متهم مي كنيم!!

بسيار ديده شده كه مسايل اعتقادي ، بدون اطلاعات و آگاهي كافي مورد بحث قرار مي گيرند و قطعا اين بحثها به نتيجه هاي انحرافي كشيده شده و بدنبال آنها هم اتهاماتي به دين زده مي شوند!

در مورد دين اسلام هم شايد بيشترين ظلم را، ما مسلمانان به دين خود مي كنيم و بدون اينكه حتي شايد مباني اسلام را بدانيم از دين خودمان گله مي كنيم و اسلام را متهم به خيلي نقصها مي كنيم كه اين دين از آنها مبري است!

من كه آخرين كتابي كه در مورد دين خودم خواندم را به خاطر نمي آورم!(اصولا اگر كتابي خوانده باشم؟!)

البته سعي مي كنم كه تهمت به دين نزنم؛ و نقص را واقعا ازناآگاهي خودم بدانم و انجام هر كاري را در حكومتي كه ادعاي اسلام دارد ، وبه نظرم اشتباه يا ظلم وبي عدالتي بيايد ، به حساب اسلام و دين ننويسم و زود قضاوت نكنم ولي مي دانم كه با عدم تحقيق وآگاهي كافي از دين و مذهبم كوتاهي بسياري كردم و خيلي وقتها نمي توانم كسي را كه به دينم ايرادي مي گيرد قانع كنم و دليل محكم و مستند بياورم واين نه بخاطر نبود مستندات است بلكه به دليل عدم آگاهي من است...

 واين مسئله در زماني كه مخالفت با دين و قبول نداشتن دين (به هر دليلي ) بعنوان نمادي از فرهنگ بالا و به قول عمومي تر براي كلاس گذاشتن! در حال افزايش است ؛ بسيار خطرناك است...

مقيد بودن به حلال و حرام واحكام شرعي كه بماند! قبول اصل دين ومذهب مورد بحث روز شده است!؟

شايد نتوانيم جامعه را عوض كنيم ولي بايد از خودمان شروع كنيم و بايد قبول كنيم كه با هر دين ومذهبي كه هستيم حق و حقوقي كه آن دين ومذهب بر گردن ما دارد اداءكنيم... 

 

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : <-PostVote->
موضوع : | بازديد : 19
برچسب ها : ,
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط امیرعباس | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» پسرفاطمه کجایی؟
» میخوام بگم
» اللهم عجل لولیک الفرج
» کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی!!
» خداجون دوستت دارم
» چه رنجي ست
» خودت پيش قدم شو
» عرفان
» وچه زيباست بهار
» فروشگاه و مرکز پخش قفسه های چند منظوره طوس مشبک
» لیست محصولات
» مرثیه ای برای گوشت قرمز! یا گوشت نخور بهر کسی...
» از محمد نوری تا من و تو
» مگر تو نقطه‌ پايان...
» از بهر خدا نخوان!
» تا سه نشه...!
» وقتى امير به «قدرت رسانه» پى مى برد
» ملاحظاتى در باب «عادل فردوسى پور» و«امير قلعه نويى»/«مهاجم» عليه «شكارچى»
» امير قلعه نويى در رسانه ها /حكايت «جوانمرد قصاب» و «گرگ بد گنده»
» پرانتز ميان گيومه/اين تمام «سر» اوست...
» نبود پول و غيبت مربيان شوك و رفيق ناباب
» داستان مدير عاملى كه ۹ مربى را به خانه فرستاد/كابوس مربيان ايرانى
» چرا موفقيت منصور ابراهيم زاده، اتفاق بزرگى است؟
» بردن با يك فاكتور ساده؛/بجنگ، فشار بياور، پيروز شو
» سلام شروع مجدد!
» شروع مجدد، نفوذ مدافع پيش تاخته ، گل /راهت هنوز ادامه دارد، مستر بلاژويچ!
» نان
» وقتی عریضه خالی می ماند!
» نیستم...نیستی...نیست!
» <no title>
» <no title>
» مرا به خاطر بیاور
» <no title>
» <no title>
» قول
» تشبیه
» عصبانیت اوباما آمریکا را لو می دهد
» اجرای موفق طرح هدف مندی یارانه ها در مطبوعات
» مرزهای ایران فرهنگی کجاست ؟
» خانم سوزان وسلی (2)
» خانم سوزان وسلی (1)
» مصاحبه با مسترایکس
» حاتم بخشی مجلس
» شهرداری شفاف سازی کند
» مصاحبه با یک کلاهبردار
» جاده ای با صورت زخمی
» شیرین تر از عسل
» علی(ع) بهانه معاشقه شبهای قدر...
» ماه عسل...با یا بدونه؟؟؟
» مبارک...
» طنز و تبسم...
» عصر پرتقالی...
» دیروز...امروز...فردا...
» تا بعد...خدانگهدار...
» با خدا...
» شما و رادیو...
» صفحه اصلی سایت
» دعوت ازبسیجیان وگرامیداشت هفته دفاع مقدس
» وزارت بهداشت حرف دل مردم روستای جیلان آبادرا بخوانیدودستورفرمائید
» راهپیمایی درهتک حرمت قرآن
صفحات ديگر
صفحه قبل 1 ... 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 370 371 372 373 374 375 376 377 378 379 380 381 382 383 384 385 386 387 388 389 390 391 392 393 394 395 396 397 398 399 400 401 402 403 404 405 406 407 408 409 410 411 412 413 414 415 416 417 418 419 420 421 422 423 424 425 426 427 428 429 430 431 432 433 434 435 436 437 438 439 440 441 صفحه بعد

درباره


آرشیو مطالب

1391
1389

پیوند های روزانه

بقيه لينك ها ...

لینک دوستان

شاخه بلاگ
فال

نظر سنجی

خبرنامه


تماس با ما

آمار وبلاگ

تعداد آنلاین : 1
بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 144
بازدید هفته : 681
بازدید کل : 395612
تعداد پست ها : 5281
تعداد نظرات : 47


پشتیبانی

RSS

POWERED BY
shakheh.com