"خطا 2"
نرگس كه مادرش رو با اين وضع ديد جيغي كشيد و پدرش رو صدا زد و خودش هم اومد بالاي سر مادر نشست وشروع كرد گريه كردن ومرتب مادرش رو صدا مي كرد ولي اون جواب نمي داد ...
حدود بيست دقيقه اي طول كشيد تا به بيمارستان رسيدند و تو اين مدت مادر نرگس آهسته آهسته داشت به هوش مي آمد و دست به سر خوني خودش برد و ناله اي كرد و شوهرش امير رو صدا زد ... نرگس كه مادرش رو بغل كرده بود با همون چشمهاي گريون گفت: قربونتون برم مادر جون چي شد؟
كم كم اشكهاي مادر نرگس هم سرازير شد و مي خواست با امير صحبت كنه ولي چشمش كه به نرگس مي خورد چيزي نمي نگفت و فقط گريه مي كرد...
دو ساعتي طول كشيد تا كار بخيه سر وعكسبرداري تموم شد و دكتر گفت كه بايد بيمارشون تا چند ساعت ديگه تحت نظر باشه ولي مادر نرگس قبول نكرد و گفت بايد برند خونه و اون حالش خوبه !
بالاخره با اصرار مادر نرگس به خونه برگشتند و مادر درحاليكه دستش روي سرش بود ،روي مبل دراز كشيد...نرگس هم زود رفت شربت درست كنه و امیر که نزدیک همسرش نشسته بود گفت: نگرانمون کردی خانم پس چرا هواست نیست! حالا خدا رو شکر که به خیر گذشت...
مادر نرگس در حالی که هنوز چشمهاش پر از اشک بود گفت : امیر! چیزی که سالها ازش می ترسیدیم اتفاق افتاد ! ودرحالی که دست بر سر ناله می کرد شروع کرد گریه کردن!
امیر کم کم داشت کلافه می شد و از طرفی هم نگران! چون تا حالا همسرش رو اینقدر بی قرار ندیده بود و این حالت روحی زنش ، اون رو به یاد وضعیت بیست و سه سال پیش می انداخت ... اون زمان که تازه ازدواج کرده بود و بعد از دوسال که بچه دار نشدند زنش مشکلات روحی زیادی رو پیدا کرد و به همین شکل بی قرار شده بود ... تا اینکه خدا نرگس رو به اونها داد و از اون زمان تا حالا مادر نرگس روحیه بسیار خوبی داشت ولی امروز همان وضعیت داره تکرار می شه!
با همون حال سردرگمی گفت: آخه خانم من ! درست صحبت کن ببینم چی شده ؟ تو که منو نصف جون کردی!...
ولی باز هم مادر نرگس ناله کنان و با حالت خیره و مضطرب نرگس رو آرام صدا می کرد...و امیر نتیجه ای نگرفت...
بالاخره به هر شکلی شده مادر رو به اتاقش بردند و خوابید ...
پدر نرگس که حسابی کلافه شده بود به نرگس گفت: تو نمی دونی مادرت چشه؟ نکنه چیزی گفتی که ناراحتش کرده؟
نرگس که انگار چیزی رو مخفی کرده باشه گفت: نه من چیز خاصی نگفتم ! همون صحبتهای همیشگی ... فقط حرف از روستای قدیمی تون که اومد کمی...
هنوز حرفش تموم نشده بود که پدرش گفت: روستا؟! برای چی ؟ مگه چی بهش گفتی ؟
- آخه ...آخه... هیچی ...همین طوری...
- ولی حال مادرت کاملا خوب بود! مطمئنی چیزی نشده دخترم ... اگه چیزی هست بهتره که به من بگی ...بالاخره من پدرتم شاید بتونم کمک کنم...تو خوب می دونی که من همیشه به حرفهاتون خوب گوش کردم ...
نرگس که با این حرفهای پدر انگار جرات پیدا کرده بود گفت:
بابا ...من واقعا نمي دونم اينو چطور بگم ولي اين روزها دارم حرفهايي رو مي شنوم كه كاملا منو گيج كرده!
مريم دوستمو كه مي شناسيد، مادرش ميگه كه من ...من...شايد دختر شما نباشم! البته اون هم مطمئن نبود ...من هم نمي دونم چرا اين حرفها رو باور كردم ولي باور كنيد من نمي دونم ...
نرگس وسط اين حرفها شروع به گريه كردن كرد و پدر نرگس هم عصباني شد و گفت:
- كي اين چرنديات رو به تو گفته ؟ اين حرفها چه معني داره؟ مگه ديوونه شدي دختر؟!
- من...من... من ميرم اتاق مامان كنارش باشم ،شايد چيزي نياز داشته باشه! ببخشيد بابا ! اين حرفها واقعا بچه گانه است... من بي فكري كردم ...
.
.
.
چند روزي گذشت و ديگه كسي صحبت از اين موضوع نكرد ولي هر سه تا شون دوست داشتند كه يه جورايي از افكار همديگه باخبر مي شدند ولي نمي دونستند كه مطلب رو چطوري بيان كنند واز طرفي ترس از مطرح كردن چنين موضوعي تن اونها رو به لرزه مينداخت ...
پدر و مادر نرگس مدام در حال يواشكي صحبت كردن بودند و نرگس هم وضعيت روحي مناسبي نداشت ...
در اين روزها تنها سنگ صبور نرگس ، دوستش مريم بود كه تو دانشكده همديگه رو مي ديدند و درد دل مي كردند...مريم اين قدر نگران و آشفته بود كه اين اواخر خيلي از كلاسها رو حاظر نمي شد و با مريم تو حياط دانشكده مي نشستند و درد دل مي كردند و مريم هم دلش از پدرش پر بود سعي مي كرد با طرح كردن مشكلاتي كه خانواده اش با پدرش داشتند ، به نرگس دلداري بده و به اون بفهمونه كه فقط اون نيست كه مشكل داره و ديگران هم مشكلاتشون كم نيستند...
مريم تعريف مي كرد كه چطور پدرش كه مهندس شركت بود و نزديك به پنجاه سالش بود با شيشتا بچه ،هر از چند گاهي فكر تجديد فراش مي كنه ! و تا چند ماهي كل خانواده درگير اين مسئله ميشن و بعد اوضاع آروم مي شه وبعد از مدتي دوباره روز از نو روزي از نو !!
مريم تعريف مي كنه كه از وقتي يادش هست اين مشكل پدرش بوده و بچه هاش هم نمي دونن علت چيه! با وجود اينكه پدرش تحصيلكرده بود و بين مردم هم موقعيت خوبي داشت ولي انگار كه خواسته اي داشته كه براورده نشده بوده يا اينكه ازدواجش با مادرش يك ازدواج فاميلي و اجباري قديمي بوده و از اين حرفها...
بالاخره هر چي بوده الان پدرش هنوز فكر ميكنه كه به خواسته خودش نرسيده و نبايد با دختر خاله اش ازدواج مي كرده ...
نرگس گفت: مادرت چي ميگه؟
- مادرم خيلي صبوره و خيلي وقتها بي خيال اين حرفها مي شه چون ظاهرا اين حرفها رو زياد شنيده ، ولي خب! بعضي وقتها هم ناراحت مي شه و پناه به پدربزرگم مي بره و اون هم خوب مي تونه حريف پدرم بشه...
بعد از مدتي هم فهميديم كه يكي از دختراي فاميل رو مي خواسته كه اتفاقا تا حالا هم مجرد مونده و اون هم نزديك به پنجاه سالش هست! واين كه هر از چند گاهي فيلش ياد هندستون مي كنه بخاطر اينه! ولي بخاطر موقعيت اجتماعيش و مخالفت بزرگترها و اين كه شايد يه احساس گناهي نسبت به بچه هاش مي كنه! اقدامي انجام نمي ده ... خب ما هم دوستش داريم ديگه...اين مشكلات هم بين بزرگترا هست و خيلي وقتها ما نبايد دخالت بكنيم...
- ولي مريم! مشكل من اختلاف بين پدر و مادرم نيست...راستش رو بخواي مشكل من حرفهايي هست كه مادرت مي زنه وخيلي منو گيج كرده ...
- ولي مادرم خيلي تو رو دوست داره! ...اون هميشه به من ميگه كه تو رو به اندازه من دوست داره ...راستش رو بخواي گاهي وقتها بخاطر اين حرفها به تو حسودي مي كردم و يه كوچولو از مادرم ناراحت مي شدم! مگه چي بهت گفته؟
- نگاه كن مريم! حالا كه تو بحث كشيدي، مي خوام كمكم كني تا مشكلم حل بشه...
- من كه از خدامه كه مشكلت حل بشه دختر! اين روزها كه همش افسردگي داريم از اين حال تو!
- نمي دونم از كي بايد سؤال كنيم ؟! ولي يه سري اطلاعات دقيق مي خوام در مورد خانواده هامون... خانواده من كه با اين وضعيت مادرم ، اطلاعاتي نمي دن و لي توبايد از طريق خانوادت در مورد زندگي تو روستاي " صفاب" اطلاعات بگيري ..من مطمئنم هر چي هست مربوط به اون زمان ميشه!
- باشه ...ولي نگفتي كه مادرم چي گفته؟
- مادرت به من ميگه كه خانواده منو خوب مي شناسه ! و بعيد مي دونه كه من دخترشون باشم! اون ميگه كه پدر ومادرم بچه دار نمي شدند و...از اين حرفها ديگه...من كه نفهميدم كه دقيقا منظورش چيه...
- مادرم اينا رو گفته؟ ولي ما كه تازه با هم آشنا شديم! از كجا شمارو مي شناسه؟ اون حتي مادرت رو هم نديده كه !
- آره ولي ميگم كه، هر چي هست مربوط به زمان قديمه...ظاهرا اونها تو يه روستا با هم بودند ...
- عجب! ولي مادر چيزي به من نگفت!
- اون نمي خواست كسي چيزي بفهمه ولي چون ايم مسئله برام خيلي مهم بود من به مادرم گفتم و بعدش هم كه بقيه ماجرا رو مي دوني...
- به نظرم اين تنها يه راه حل داره و اون اينه كه از پدربزرگم سئوال كنيم... اگه اين حرفهات درست باشه ، پدر بزرگ بايد از همه جريان باخبر باشه...من با پدر بزرگم صحبت مي كنم
- ولي مريم ، مادرت چيزي نفهمه ها!
- نگران نباش من همه عمرم كاراگاه بودم!
ادامه دارد...