از: غلامحسین بهبودی
صدای خفیف سه سوت، علامت رحیم به نشانه امنیت معبر بود. آرام خودم را وارد کانال تنگ کردم و به حالت سینه خیز تنم را به جلو کشاندم. پنجاه متر آن طرفتر، سر یک پیچ نود درجه، رحیم منتظر بود. روی صورتش خطهای سیاهی دیده میشد که با توجه به کچلی سرش، شکل و شمایلی خندهدار ترتیب داده بود. خیلی سعی کردم خودم را بیتفاوت نشان بدهم، اما نتوانستم و با خنده گفتم:
- اینها چیه روی صورتت کشیدی؟
ابرویی بالا انداخت و در حالی که رو به جلو میخزید گفت:
- واسه رعایت اصول استتاره، نیروهای واکنش سریع همهشون این اصول رو از برن!
بعد به عقب برگشت و در حالی که سعی میکرد چهرهاش را در معرض دید من قرار دهد، گفت:
- مثل کماندوها شدم نه؟
دیگر حرفی نزدم و پشت سرش به راه افتادم. آن شب قرار بود خودمان را به خطوط دفاعی دشمن برسانیم و آماری از تعداد ادوات زرهیشان تهیه کنیم. چند روز بعد عملیاتی محدود در پیش داشتیم و این اطلاعات میتوانستند کمک زیادی به چگونگی طرح عملیات بکنند.
همان طور که سینه خیز میرفتم و به عملیات فکر میکردم، ناگهان بینیام به کف پوتین رحیم خورد. فهمیدم توقف کرده و آرام گفتم:
- چرا وایستادی؟ اینجا جای دست دست کردن نیست، مسعود رو همین جاها زدن مگه یادت نیست؟
حرفی نزد و وحشت زده به عقب نگاه کرد. چشمانش برقی داشتند که تا آن لحظه ندیده بودم. شصتم خبردار شد شوخی ندارد و این بار جدی جدی خبری شده. خودم را کنارش رساندم و پرسیدم:
- چی شده رحیم؟ د بگو دیگه؟
- فکر کنم الان توی یه میدون مینیم.
دور و برم را نگاه کردم. چیزی دیده نمیشد. با دستم نیم دایرهای روی زمین کشیدم و چون شیء خاصی را لمس نکردم در جواب گفتم:
- حتما اشتباه میکنی. اصلا چطور این فکر به سرت خطور کرد.
با گردش چشم اشارهای به شکمش کرد و و گفت:
- همین الان یه تله انفجاری زیر این خندق بلا گیر کرده. فرو رفتن ضامنش رو احساس کردم. کافییه از روش بلند شم تا...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
- خودم میدونم تلهها چطور عمل میکنن. خب حالا بلدی چیکارش کنیم؟
نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و گفت:
- آره! میتونم از روش بلند شم تا هر دومون بریم رو هوا! مرد حسابی تو مسئول منی، تو باید بگی چیکار کنیم.
نظر من این بود که راه رفته را برگردم و به همراه چند تخریبچی به کمک بشتابیم. اما خودش اصرار داشت که به تنهایی ماموریت شناسایی را به انجام برسانم و در بازگشت تخریبچیها را به کمکش ببرم. پر بیراه نمیگفت. این طور هم به شناسایی میرسیدم و هم به او.
به ناچار حرفش را قبول کردم و به سوی خطوط دشمن خزیدم. یک ساعت بعد به نقطهای رسیدم که به وضوح صدای گفتگوی دو نگهبان سنگر دیدهبانی دشمن را میشنیدم. انگار از طولانی بودن زمان نگهبانی شکایت داشتند و غیبت مافوقشان را میکردند. پیش خودم فکر کردم طولانی بودن زمان نگهبانی دلیلی بر کمی افرادشان است. اما وقتی به آن سوی خاکریز رفتم، آن قدر سلاح و مهمات دیدم که برای مقابله با یک لشکر نیرو کافی بود.
به هر حال کارم را انجام دادم و در برگشت متوجه خاکریز دومی در عقبه قرارگاه دشمن شدم. معمولا از خاکریز دوم برای استقرار خمپاره اندازها استفاده میشد. سلاحی که در صورت حضور یک دیدهبان دقیق و کار کشته میتوانست دردسرهای زیادی برایمان درست کند. پس قید بازگشت را زدم و در طول شیار ایجاد شده از رد شنی تانکها خودم را به خاکریز دوم رساندم.
حدسم درست بود. چند قبضه خمپارهانداز با نظم خاصی کنار هم انتظار میکشیدند و نگهبانی کمی آن طرفتر چرت میزد. این بار به سرعت کروکی خاکریز و تعداد خمپارهها را ثبت کردم و برای بازگشت خودم را به دالانی پر از خار و بوته انداختم. در همین لحظه صدای چند عراقی را شنیدم و چون حدس میزدم مرا دیده باشند، به سرعت از طریق همان کانال به سمت خاکریز خودی رفتم. در حالی که منتظر بودم عن قریب مورد اصابت گلولههای دشمن قرار بگیرم.
هنگامی که بدون هیچ مشکل خاصی به قرارگاه رسیدم، اذان صبح بود. قبل از هر کاری به چادر نماز خانه رفتم و بعد برای دادن گزارش پیش حاج رضا رفتم. حاجی به محض دیدنم پرسید:
- پس رحیم کو؟
با این حرف در جا خشکم زد. تازه آنجا بود که به یاد رحیم افتادم و چون سپیده صبح در راه بود، کاری از دست هیچ کس برنمیآمد. از طرفی حاج رضا هم اجازه هیچ اقدامی را به من و سایر بچه ها نداد و به ناچار هر اقدامی برای کمک به رحیم را به شب روز بعد موکول کردیم.
شب هنگام حاج رضا دو نفر از تخریبچیهای باسابقه را پای رکابم قرار داد تا به اتفاق پیش رحیم برویم. همه چیز مهیا به نظر میرسید الا اینکه به محض خروج از خاکریز، عراقیها متوجه تحرکمان شدند و درگیری نسبتا شدیدی بین دو طرف رخ داد. نتیجه این شد که باید رحیم را یک شب دیگر منتظر میگذاشتیم. شبی که از بخت بد با آتش دیوانهوار عراقیها، اخبار بدی را از زبان حاج رضا توی سرم میکوبید:
- این طور که بوش مییاد کار آقا رحیم ما بدجور پیچ خورده، خدا کنه هنوز زنده باشه.
حاجی درست میگفت. انگار بعثیها هم متوجه نگرانی ما شدهبودند که این طور مهمات خرج بیابان خدا میکردند یا این شانس من بود که باید آن شب را هم تا صبح حرص میخوردم و تمام روز بعد را ثانیه به ثانیه در انتظار فرا رسیدن تاریکی شبی دیگر لحظه شمار میکردم.
به هر ترتیب آن شب با ناامیدی به چادرم برگشتم و درحالی که انواع و اقسام خیالات پریشان ذهنم را ابری کردهبودند سرم را زیر پتو فروبردم و زار زار گریه کردم. اما درست در همین لحظه دستی پتو را از رویم کشید و دور خودش پیچید. حدس زدم یکی از بچهها شوخیاش گرفته و کلافه گفتم:
- حالم اصلا خوش نیست. هر کی هستی پتو رو رد کن بیاد. فکر و خیال رحیم نذاشته این دو سه شب خوب بخوابم.
- اگه تو خوب نخوابیدی، من دو سه شبه که اصلا نخوابیدم.
صدای خودش بود، رحیم! با خوشحالی از جا جهیدم و او را دیدم که طبق عادت ابرو بالا انداخته و نگاهم میکند. توجهی به عصبانیتش نکردم و سر و صورتش را غرق در بوسه کردم:
- واقعا از روت شرمندهام رحیم جون. باور کن نشد که کمکت کنیم. یعنی میدونی این دو سه شبه تا خواستیم کاری بکنیم...
دستش را روی دهانم گذاشت و در حالی که متکایش را مهیای خواب میکرد، گفت:
- اصلا هم تقصیر تو نبود. آدمی که فرق فنر سگک کمربندش رو با تله انفجاری ندونه، حقشه دو شبانه روز تو سرما و گرما گرفتار بشه. تازه همین دو ساعت پیش بود که یادم افتاد سگک کمربندم فشارییه و مینی در کار نیست. آخه نه اینکه تا الان از این کمربندها نداشتم، فراموشم شده بود. حالا تو هم نمیخواد خیلی احساسات به خرج بدی، دستت رو از رو گردنم وردار که میخوابم بخوابم...