«ورود بیمار قیصر امینپور/ 2:45 بامداد سهشنبه / شرح حال: ایست تنفسی و در حالت احیا وارد بیمارستان شد /کبود و بیجان / عملیات احیا در بیمارستان صورت گرفت / جواب نداد / ساعت 3:35 بامداد بیمار فوت کرد/ تمام.»
وقتی از روی گزارشاورژانس بیمارستان دی، رسیدم به کلمه «تمام»، وقتی دکتر کشیک از دردهای مدامدیالیزهای مداوم گفت، وقتی از شریف بودن و لبخندهای بیماری صحبت کرد که از سال 78(و آن تصادف شدید) مشتری دائمیشان شده بود، تازه معنای سهشنبههای سنگین و تلخ وبیحوصله را فهمیدم.
از آن روز به بعد هرچهدربارهاش مینویسم، نمیشود. راضیام نمیکند، نمیشود. انگار این شعرهای همیشهزنده نمیگذارند، این شعرهای پرخاطره اجازه نمیدهند. هر وقت یاد سهمگینترین 8آبان همه عمرم میافتم، نوشتن سختتر میشود. هرچه دنبال دلیل میگردم، پیدا نمیکنم.انگار با رفتن قیصر، یک حفره بزرگ ایجاد شده که در همه این هزار روز، پر نشده باقیمانده. آخر قیصر –شعرهایش، نوشتههایش، ترانههایش و مجلهاش- همه نوجوانی ما بود.(روی این همه تاکید دارم.) هر چه به عقب برمیگردم، ردپایش پررنگتر میشود و آنحفره عمیقتر؛ از همان بچگی، با «پيش از اينها فکر ميکردم خدا / خانهاي داردکنار ابرها» با خدا حرف زدم. اصلا من روستا ندیده، با متن های او عاشق روستا شدم.وقتی در بیبال پریدن، در ستون خودمانیهایش، در جای جای مجله خاطرهانگیزش ازروستا مینوشت.
من از صفای «عصمت گناهکودکانکی» تا مروه «نوجوانی نجیب جوشش غرور»م را با «به قول پرستو»های او یک نفس دویدهام. من با «این روزها که میگذرد، هر روز...» او نوجوانیام را به جوانی گره زدم.«نیمرخ» نوجوانیام با شعرهای انتظار او، با شعرهای عاشقانهاش کامل شد.
من –اصلا- با ترانههایاو شعر را فهمیدم! این روزها چقدر دلم میخواهد رادیو یا تلویزیون شعرهایش را مدامپخش کند تا افسوسم بیشتر شود؛ «ای که بوی باران شکفته در هوایت...»، «با یادت ایبهشت من...»، «اگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم...»، «به یادت داغ بر دل مینشانم» و هزار بیت نانوشته دیگر را بشنوم تا بیشتر و بیشتر حسرت بخورم که چرا دیگراین شعرها دلم را بهم نمیریزد.
من اعتراف میکنم کهبا شعرهای ناب او عاشق شدم. دزدکی با شعرهایش اشک ریختم. «غم فراق دلبر به خواب همندیده همیشه بیوفا / به جور کردن سه چهار بیت سوزناک زورکی». سردرگمیهای جوانیامرا «یادداشت های درد جاودانگی» او گم و گور کرد.
من (منظورم من نویسندهنیست که این همه تکرارش میکنم، همه همنسلانم را میگویم) –بیاغراق- بخش عمده ایاز خاطرات نوجوانیام را مدیون اویم. راستی چه روزی را برای رفتن رزور کرده بود؟سهشنبهای که خدا کوه را آفرید، (سقوط هواپیما C130 وشهید شدن آن همه همکار هم سهشنبه بود فکر کنم!) هشتمین روز از هشتمین ماه سال؛روز نوجوان.
حالا دلم به حال نسلبعد میسوزد که نوجوانیشان رنگی از قیصر ندارد، خاطره مشترکی و شعرگونهای ندارندکه با هم مرور کنند، با هم بخوانند. حالا میفهمم حفرهای که این روزها نوشتن رااین قدر سخت میکند و نشدنی، جای خالی یک قیصر است؛ قیصر نسل ما!
•تکمله: برای هزارمین روز مرگ قیصر در همشهری جوان نوشتم؛ نکتهای نداشت که حذف شود! این عدد هزار، عدد عجیبی استها...